حضرت والا!  بخش سوم و پایانی

برگی از خاطرات

سیدمحمود قادری
حالا او دیگر «تارکوفسکی» واژگان فارسی در نوشتن شده بود و قلم در دستانش میرقصید و درب محافل ادبی به رویش بازتر از همیشه. او وارد معبد «پارتنون» شده بود؛ چیزی که سالیان سال در آرزویش بود. و من کافر کیشانه اخبار این رفیق از دست رفته را رصد میکردم. کتاب «بر بال خاطرات» چاپ شد، و حضرت والا، یک نسخه از آن را برایم فرستاد. اینجا بود که زعارتم گل کرد و خستگی را بر تن فرتوتش خواباندم. دیگر جای درنگ باقی نمانده بود. بدنبال تحریم اول، شماره ام نیز رفت در محذوفات حضرت والا..........

ادامه نوشته

حضرت والا! بخش دوم

برگی از خاطرات

سیدمحمود قادری

حالا دیگر دردی بر دردهای حضرت والا افزوده میشد و من هم مثل بز اخفش، گاه سری می تکاندم؛ غافل از اینکه انگار این سر را سودای رسیدن به مقصد آرامی نیست؛ «درد وجود»
آخرین نامه حضرت والا از گورستان نوشهر بود. در میان قبور خاموش؛ ایستاده بر جنازه زنبور ... . او در سلوک برای رسیدن به مرز ورای وجود، تقلا میکرد، و من مات و متحیر او را از دور نظاره میکردم! آخر، منی که فلسفه نخوانده بودم! چه میدانستم «درد وجود » چیست!؟ اصلا وجود چیست تا دردش چه باشد! اینها از قوه درک من خارج بود!......

ادامه نوشته

 حضرت والا! بخش نخست

برگی از خاطرات

سیدمحمود قادری

در میانه راه زندگی، گذر حضرت والا، به ده کوره کتابخانه اداره افتاد، من هم مثل سگ پاسوخته، این طرف و آنطرف این ده کوره وحصو میزدم، بلکه با جلب جماعت کتابخوان رونقی به آن آشیان بدهم. حضرت والا، تقاضای معرفی کتابی کرد، منهم از سر نادانستگی کتاب رمانی تقدیم این مشتری تازه از گرد راه رسیده کردم. تو نگو از پس این معرفی، قرار است الم شنگه ای بپا شود به طول یک عمر! کتاب را گرفت و فردایش کتاب را برگرداند؛ آنهم همراه نامه ای، نامه ای از کنفوسیوس به راهب درگاه! نامه را خواندم، پس از سالها متوجه شدم که حق با او بود، اما نه به تمامی........

ادامه نوشته

عرض ادب به ساحت سن‌سن

احمد راسخي لنگرودي

هماي سعادت دگربار به دام من افتاد. صبح روز آدينه بود كه جناب مهديزاده‌ي جوان براي چندمين بار اين اشعث را به صوب كاشان فراخواند. پاي در ركاب عشق نهاده، رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌گفتيم؛ از دنياي كتاب هر چه كه بود. يك موضوع كه به فرجام خود مي‌رسيد موضوعي ديگر سر باز مي‌كرد و زبان و گوش، اين دوگانه‌ي چرخه‌ي گفتگو، را مشغول خود مي‌داشت. آنچه در اين سفر بيش از هر چيز گفتني مي‌آيد عرض ادب به ساحت كاروانسراي «سن‌سن» است كه در روستايي به همين نام در حال حاضر دوره برزخي خود را مي‌آزمايد؛ واقع در چهل كيلومتري جاده كاروان‌روي قم- كاشان بين دو روستاي آب شيرين و مشكان. از اوضاع و احوال كاروانسرا بخوبي پيداست كه از باب عنايت، سال‌هاست دستي بر سر و رويش كشيده‌اند براي احضار ارواح! دريغا، به فرجام نرسانيده رهانيده‌اند؛ چندان كه رفع تكليف كرده باشند! بيچاره بودجه زبان بسته كه نصفه و نيمه ريخته‌اند پاي اين تابوت! با آنهمه عنايت‌ها، نه دري و نه مراقبتي! اين كاروانسرا بدون سرپناه خود را بار ديگر راهي دنياي سرنوشت كرده است!

   شوق تاريخ ما را به درون كاروانسرا كشاند؛ ..........

ادامه نوشته

دقايقي در مترو

 احمد راسخي لنگرودي

... فردي چهل و پنج ساله به نظر مي‌رسيد. اجناس را بارِ چرخِ خريد كرده بود و با تبختر و قيافه‌اي حق به جانب وارد قطار شد. در جايي قرار گرفت، سر و وضعش را مرتب كرد. در آن ازدحام جمعيت كه جاي سوزن انداختن نبود به زحمت سرازير شد و به توبره‌ي چرخِ خريد نظر دوخت. درونش را كاويد و با يك دست، بطري آب معدني و با دستي ديگر چند بسته‌ي شكلات بيرون آورد. دست‌هاي خود را بالا و بالاتر برد تا از بالاي جمعيت ديده شود. آنگاه همانند دموستن، به طور غراء و با لحني كوبنده به ايراد سخنراني تبليغاتي خود پرداخت. اينچنين:.....

ادامه نوشته

تشييع جنازه

 رودسر، پاييز 97

احمد راسخي لنگرودي

... تعداد جماعت بالغ بر چهل نفري مي‌شد؛ صفوف جلويي را مردان تشكيل مي‌دادند و صفوف عقبي را زنان. جنازه‌اي را بر روي چارچرخه‌اي خوابانده بودند و در خيابان اصلي شهر تشييع مي‌كردند؛ سرد و بي‌روح، بدون ذكر «لااله الا الله» حتي! پنداري جنازه نبود، تره بار بود كه بر روي چارچرخه خوابانده، روانه قبرستان مي‌كردند! بلندگويي را در ميان جماعتِ تشييع‌كننده برافراشته بودند كه از آن صداي ملايمي از نوحه به اطراف پخش مي‌شد؛ چندان مفهوم نبود؛ اين صدا از يك ضبط صوت برمي‌خاست! .....

ادامه نوشته

بر بال خاطرات (قسمت پنجم)

چند روز مانده به انقلاب

در همه تجمعات انقلابي شركت مي‌كردم. بيشتر روزها را در دانشگاه تهران مي‌گذراندم. آن روزها در مقابل درب ورودي دانشگاه يا در داخل محوطه، بحث‌هاي آزاد سياسي يا ايدئولوژيك شكل مي‌گرفت. معمولا يك طرف بحث‌ها نيروهاي چپي بودند و طرف ديگر بحث، نيروهاي به اصطلاح مكتبي. ساعت‌ها ناظر اين مباحث مي‌شدم. مباحثي كه براي من پر از اصطلاحات و واژگان نو بود؛ دنياي ديگري را به رويم مي‌گشود. جذابيت و گيرايي خاصي داشت. دلم مي‌خواست آنقدر بر آن مباحث اشراف مي‌داشتم كه خودم نيز يك طرف بحث مي‌شدم. خيلي مايل بودم در اين زمينه فردي راهنمايم مي‌شد.

   يك روز بر روي پلكان مسجد دانشگاه تهران گفتگويي ميان يك كمونيست و يك نوجوان مكتبي درگرفت. طرف كمونيست جواني بود قريب سي ساله؛ كلاهي بر سر داشت و ........................

ادامه نوشته

بر بال خاطرات (قسمت چهارم)

احمد راسخي لنگرودي

... زمان در دوره آموزشي به كندي مي‌گذشت؛ هر روزش سختي‌هاي خود را داشت. شب‌نگهباني‌ها در سرماي خشك و كويري كرمان دور از تحمل بود. باد و بوران در پاره‌اي از شب‌ها بيداد مي‌كرد. آنچنان كه نمي‌توانستيم روي پاي خود بايستيم. بالاجبار داخل چاله‌اي رفته، كز مي‌كرديم. خود را اينچنين از شدت سرما در امان مي‌داشتيم. چه بسا در چنين شرايطي مشمول ترك پست هم مي‌شديم. بيگاري در آشپزخانه علاوه بر اين شب‌نگهباني‌ها بود. از پاك كردن سبزيجات و پياز و سيب‌زميني گرفته تا شستن ديگ و ساير ظروف و نظافت كف آشپزخانه از وظايف تعريف شده در اين بيگاري‌ها محسوب مي‌شد.

   دو هفته اول در دوره آموزشي از حمام خبري نبود. استحمام نيز در محدوده زماني سه سوت انجام مي‌گرفت كه در خوش‌بينانه‌ترين حالت به پنج دقيقه نمي‌انجاميد! در نخستين ماه، مجاز به استفاده از مرخصي ساعتي هم .....................................

ادامه نوشته

بر بال خاطرات (قسمت سوم)

 احمد راسخي لنگرودي

تهران؛ 1348

اولين اقامتمان در تهران نزديك ميدان خراسان بود؛ به نشاني خيابان غياثي، كوچه حاجيان. خانه‌اي حياط‌دار كه دو ضلعش هر كدام دو اتاق داشت و ضلع ديگرش آشپزخانه و توالت. از حمام خبري نبود. دو اتاق در ضلع شمالي به ما اختصاص داشت كه شيشه‌هاي كوچك رنگ و وارنگ به درهاي ورودي‌اش نمايي داده بود، و دو اتاق در ضلع جنوبي، هر يك به مستاجري. يكي از مستاجران جواني بود به نام كوزه‌گر؛ اهل چالوس بود و ديپلمه و برغم پدر و مادرش بسيار مذهبي و ريش‌دار. سر و ريشش تماما بور بود و كمي به آمريكايي‌ها مي‌زد. از چالوس آمده بود براي كلاس كنكور. به جاي درس خواندن، پيوسته قرآن مي‌خواند. طبق عادت، نيمه شب از خواب برمي‌خاست و بي‌ملاحظه با صداي بلند قرآن تلاوت مي‌كرد. رعايت خواب همسايگان را هم نمي‌كرد. به تصورش اينجا چالوس است و خانه‌ها گل و گشاد و دور از هم! نيمه شبي آنچنان صدا بلند كرده بود كه پدر از خواب بيدار شد؛ رفته بود پشت پنجره اتاقش و ديده بود در حالت چمباتمه قرآن مي‌خواند! يك بوته پياز از همان پنجره راهيش كرده بود. با ضربه پياز غافلگير شده بود! تازه به خود آمده بود كه نيمه شب است و صدايش بي‌اندازه بلند. از سايه پدر ترسيده بود! از رفتار پدر مي‌خنديد! در آن نيمه شب پدر را كشانده بود داخل اتاق و چاي و گپ و گفتي تا نزديكي‌هاي اذان صبح!

   ايامي كه كوزه‌گر مستاجر ما بود تابستان بود و مصادف بود با سخنراني‌هاي علي شريعتي در حسينيه ارشاد كه در پاره‌اي از شب‌ها برگزار مي‌شد. شب‌ها تا دير وقت ............................

ادامه نوشته

بر بال خاطرات (قسمت دوم)

احمد راسخي لنگرودي

در ادامه فصل اول: كودكي‌هاي من

 بهشهر در مقايسه با ساير شهرهاي مازندران، شهري نسبتا مذهبي محسوب مي‌شد. وجود چند تن از شخصيت‌هاي متنفذ مذهبي در تقويت اين شاخصه بي‌تاثير نبود. چهره‌هايي چون: آية الله كوهستاني، آية الله شاهرودي و بازاريان صاحب نفوذي چون: هاشمي‌نژاد، بني‌كاظمي، نيكخواه، حاجي صداقتي، حاج ميرزا، و ...از وزنه‌هاي مذهبي اين شهر به شمار مي‌آمدند. توزيع و تبليغ نشريات مذهبي همچون: مجله «مكتب اسلام» و مجله «مكتب تشيع» در ميان قشرهاي مختلف مردم؛ خاصه جوانان از جمله فعاليت‌هايي بود كه توسط اين چهره‌هاي بازاري انجام مي‌گرفت. مساجدي چون: «نصيرخان»، «مهديه» و «گلشن» از مهمترين پايگاه‌هاي ديني اين شهر محسوب مي‌شد.

   با آمدن پدر به اين شهر پايگاه‌هاي مذهبي جان ديگري به خود گرفت. تبليغات مذهبي رو به توسعه و گسترش نهاد. بخشي از اين تبليغات در قالب جلسات و سخنراني‌هاي مذهبي انجام مي‌گرفت كه پدر نقش اول را در برگزاري آن عهده‌دار بود. حضور فعال پدر در جلسات مذهبي او را.............................

ادامه نوشته

بر بال خاطرات (قسمت اول)

بر بال خاطرات

احمد راسخي لنگرودي

مرا سه روز بود:

روزي خواندن؛ روزي نوشتن؛ و روزي رفتن.

 فصل اول: كودكي‌هاي من

نزول اجلالم به اين كره خاكي اول آذر 1337 بود؛ مسقط الراسم بهشهر، كه در آن سال‌ها شهري بود محدود؛ داراي پنج خيابان بزرگ و كوچك و يك دايره‌اي كه ميان يك سه‌راهي در مجاورت باغ شاه قرار داشت. اين دايره آنقدر كوچك بود كه شبي يك دستگاه تريلي نصفش را برده بود؛ و حالا صبح شده بود نيم‌دايره!

   بهشهر با تمامي كوچكي‌اش تاريخي بزرگ داشت و سرشار از اماكن و ابنيه تاريخي؛ يك جا عباس‌آباد و يك جا چشمه عمارت و جاهاي ديگر باغشاه و صفي‌آباد و كاخ تفريحي شاه عباس و غارهاي هوتو و كمربند. از ضلع شمالي دريا و از ضلع جنوبي به ارتفاعات سلسله جبال البرز ختم مي‌شد و برخوردار از انواع كارخانجات دولتي؛ از چيت‌سازي و گوني‌بافي گرفته تا روغن‌نباتي و پنبه‌پاك‌كني. شبانه روز در چند نوبت صداي بوق كارخانه چيت‌سازي فضاي شهر را پر مي‌كرد و اين شده بود براي خود ساعت‌شمار شهر. همين مشخصه به تنهايي كافي بود كه بهشهر شهري كارگري در اذهان جلوه كند.

   كارخانه چيت‌سازي قطب اصلي شهر شناخته مي‌شد. اهالي بهشهر بيشتر از اين رهگذر ارتزاق مي‌كردند. كمتر خانواده‌اي بود كه ....................

ادامه نوشته

يك روز مانده به انقلاب

يك روز مانده به انقلاب

احمد راسخي لنگرودي

هنوز بيستم بهمن 57 به پايان راه نرسيده بود كه شب‌هنگام لشكر گارد شاهنشاهي براي سركوب افسران پادگان نيروي هوايي به خيابان دماوند يورش آورد. خيابان دماوند محلي براي صف‌آرايي تانك‌هاي ارتش شده بود. صداي غرش تانك‌ها، تيراندازي و همهمه و فريادهاي اضطراب‌آلود در آن شب تاريخي در منزل ما كه در آن حوالي بود، شنيده مي‌شد. صداي شليك گلوله‌ها همراه با فريادهاي الله اكبر از مركز آموزش نيروي هوايي لحظه‌اي قطع نمي‌شد. حكومت نظامي اجازه خروج از خانه را نمي‌داد.

   در آن هنگامه توگويي اميد به انقلاب از دل‌ها رخت بربسته بود؛ آن خوشبيني‌هاي روزهاي پيش نقش بر آب شده بود. دقايقي رعب و وحشت تمام وجودمان را فراگرفته بود. اعضاي خانواده در چهارديوار خانه گوش به اين صداها دوخته بوديم. طولي اما نكشيد كه ساعت ده شب عده‌اي براي ياري همافران و هنرجويان نيروي هوايي از خيابان‌هاي اطراف خود را به نزديكي درب شمالي مركز آموزش نيروي هوايي رسانده بودند. جنگي درگرفته بود. فقط نور متحرك گلوله‌ها بود كه در آن تاريكي شب در آسمان ديده مي‌شد و نيز صداي شليك‌هاي پياپي كه خبر از واقعه‌اي تلخ مي‌داد. شب بيست و يكم هرچه بود گذشت.

   كنجكاوي انقلابي در آن روزهاي سرنوشت‌ساز مانع از نشستن در خانه مي‌شد. فردا صبح با دو يار دبستاني خود راهي خيابان دماوند شدم. خيابان مجموعه‌اي از ديدني‌ها بود؛ ......

ادامه نوشته

جدال قديم و جديد

جدال قديم و جديد (بخشي از سه‌دهه از خاطرات خدمت)

احمد راسخي لنگرودي

   ... در دهه 60 كاركنان اداري نوعا به دو طبقه قديم و جديد با ويژگى‏هاى خاص و متمايز از هم تقسيم مى‏شدند. قدما نوعا كارآزموده و با تجربه بودند. هريك بيش از دو دهه از سنوات خدمت را تجربه مي‌كردند. درحالي كه كاركنان جديد عمدتا از دانش تجربي بي‌بهره بودند. كار را به‌قاعده نمي‌شناختند. درعوض سنگ تعهد و تدين را به سينه مي‌زدند و كم‌و‌بيش متعهد به شعائر انقلابي بودند. ديگر دلشان نمي‌خواست هواي شاهي را در فضاي اداري استنشاق كنند. كاركنان قديمي طبعاً به لحاظ قدمت زمانى و بالابودن سرويس كارى در اداره احساس برترى و در شخصيت احساس وجاهت و در اخلاق احساس كرامت و بزرگى مى‏نمودند. به‏جهت برخوردارى از اين سه احساس كاذب، نوعاً از مصاحبت و دوستى با طبقه جديد، اصطلاحاً فرودست امتناع مى‏كردند. طبقه جديد نيز بالعكس به علت داشتن روحيه انقلابي‌ كمتر با طبقه قديم دمخور مي‌شد. اين طبقه در چشم آنان بيگانه بود.

  طبقات قديم نوعا افرادي به‌ظاهر آراسته؛ كت و شلواري و اطوكشيده، صورتي تراشيده و مرتب در اداره ظاهر مي‌شدند. اما طبقات جديد به ظواهر اعتناء چنداني نداشتند و متاثر از ارزش‌هاي انقلابي در حال و هواي دهه 60 كمتر به اين امور عنايت نشان مي‌دادند.........................

 

ادامه نوشته

شبي در آتش

شبي در آتش (بخش‌هايي از كتاب روزهاي سويداني- به مناسبت هفته دفاع مقدس)

احمد راسخي لنگرودي

   ... به خط كه رسيديم، ديگر تاريكي بر پيشاني نخستين روز هفته نشسته بود. رفته رفته شب، آرامش را بر دشت مي‌گسترد؛ غوغاي روز را در خود فرومي‌خورد. بلافاصله بچه‌ها را در گروه‌هاي پانزده بيست نفره داخل سنگرهاي گروهي كردند. تا پاسي از شب داخل سنگر بوديم. نماز مغرب و عشا را در سنگر اقامه نموديم. به وقت نماز، هر كسي گوشه‌اي از سنگر را گرفته بود و به راز و نياز مي‌پرداخت. آن شب كسي بي‌راز و نياز نبود. همه پيشاني بر مهر ساييده بودند و دست مدد الهي را در شب عمليات مي‌طلبيدند.

   ابتدا كه وارد سنگر شديم همه چيز آرام بود. بويي از شب عمليات نمي‌داد. فقط گهگاه سر و صدايي خارج از سنگر شنيده مي‌شد كه البته طبيعت جبهه را مي‌رساند؛ اما طولي نكشيد كه در ساعت نيم بامداد سكوت شبانه شكسته شد. صداي آتشباري توپخانه يك لحظه قطع نمي‌شد. آن لحظه، لحظه شروع عمليات فتح بستان بود. صداي توپ و تانك خبر از عملياتي بزرگ مي‌داد؛ موسوم به طريق‌القدس؛ در منطقه عمومي بستان و غرب سوسنگرد. رمز عمليات در روز يكشنبه هشتم آذر ماه 1360 از طرف برادر غلامعلي رشيد، فرمانده عمليات در بيسيم‌ها طنين افكند:

-        از رشيد به كليه واحدها، «ياحسين»!

   رمز عمليات كه خوانده شد، همه چيز رنگ تغيير به خود گرفت. خط يكپارچه حركت شد. ادوات جنگي از هر دو طرف درگيري به كار گرفته شدند. سكون و آرامش شبانه از منطقه رخت بربست. صداي آتشبار بيداد مي‌كرد. تبادل آتش ميان ما و عراقي‌ها تازه شكل گرفته بود. صداي غرش توپ‌ها و غريو تند موشك‌ها با رعد و برق هوا درهم پيچيده بود. امان از همه بريده بود. منطقه عملياتي يكپارچه از هياهوي توپ و تانك بود. بوي باروت فضاي بيرون را پر كرده بود. گلوله‌هاي خمپاره بود كه در اطراف سنگر مي‌نشست و صداي مهيبي در داخل سنگر مي‌پيچيد. در پي هر خمپاره‌اي، گرد و خاك از ديواره سنگر بر سر و صورتمان مي‌ريخت. غرش توپ سنگر را با تمامي محكمي و بزرگي‌اش مي‌لرزاند. در هر لرزشي تن بي‌اختيار تكاني مي‌خورد. گفتم الان است كه سقف سنگر به رويمان فروبريزد و شهد عمليات را نچشيده، هر يك در زير تلي از خاك مدفون شويم؛ همه بي‌نشان!

   تا اطلاع ثانوي، اجازه بيرون رفتن از سنگر نبود؛ مگر در حد ضرورت. ديگر باورمان شده بود كه شب حمله است و آن عمليات بزرگ كه نويد آن را از ابتداي دوره آموزشي به ما مي‌دادند، فرا رسيده است.

   در سنگر، دقايقي چشم به چهره بچهدر بحر بچه‌ها فرورفته بودم. به رفتارشان مي‌نگريستم. آن سرخوشي‌هاي روزهاي گذشته رنگ ديگري به خود گرفته بود و جاي خود را به احساسي ناآشنا و غريب داده بود. دلهره و دلشوره‌اي ناشناخته در همه احساس مي‌شد. زمان مي‌برد تا بچه‌ها با اين احساس نا‌آشنا و غريب به تدريج كنار بيآيند. گويي بچه‌ها با خود جدي‌تر شده بودند. رفتارشان فرق كرده بود. اگرچه خارج از سنگر پر از هياهو بود اما در داخل سنگر كمتر سخني از كسي شنيده مي‌شد. هر كسي سخن فروخورده، خود را مشغول كاري كرده بود. توگويي شب وداع ياران بود. عده‌اي در معنويت سير كرده، قرآن مي‌خواندند. يكي دو نفر از كوله‌پشتي وصيت‌نامه‌اشان را محض اطمينان بيرون آورده بودند، دوباره‌نويسي مي‌كردند. مي‌خواستند با اين كار محكم‌كاري كرده باشند! آخه، شب عمليات بود و شايد شب خداحافظي و رفتن. عده‌اي هم زير لب ذكر مي‌گفتند. كمتر كسي به حرف زدن با ديگري مشغول بود. در اين شرايط چه حرفي عميقتر از سكوت. سكوتي اينچنيني خبر از آوا مي‌دهد و هر چه خبر از آوا دهد خود از جنس آواست.

   در آن جمع خبري از فرمانده توانا نبود. به سنگر فرماندهي رفته بود. فرماندهان در سنگر فرماندهي عمليات را هدايت مي‌كردند. گفته بودند تا فرمان داده نشده، كسي حق خروج از سنگر را ندارد. كسي هم در آن شرايط، رغبت به بيرون رفتن نداشت. همه در كنجي نشسته بودند و فرمان خروج را انتظار مي‌كشيدند.

   در سنگر سوال‌هاي زيادي در ذهنم صف كشيده بود و در ميان آنها يكي دو سئوال بيشتر از همه خودنمايي مي‌كرد؛ خدايا امشب چگونه شبي است؟ امشب چه سرنوشتي ما را به انتظار نشسته است؟ به خودم گفتم: امشب همان شبي است كه آفتاب جان از پس ابرهاي نفسانيت رخ مي‌نمايد و خود را به من و ما مي‌نماياند. امشب تجليگاه وجودي است كه از خودگذشتگي را به تجربه نشسته و بار سفر به خاك مسئوليت بسته است. امشب، شب مقدسي است، چون خروج از خود را به همراه دارد. ما همه با سر، از مسافت‌هاي دور جانب امشب آمديم. بهاي امشب چيست؟ سر دادن. ما را با امشب رازي است. امشب شب ماست.

شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست

برخيز و بيا جانا كامشب شب ماست!

   ... در همين احوالات بودم كه صداي فرمانده توانا، مرا از عوالم خيالي خود دور كرد:

   -   همه آماده براي رفتن.

   با صدور فرمان خروج، از جاي خود برخاستيم و به طرف خروجي سنگر هجوم آورديم. همگي با كوله‌باري از تجهيزات جنگي، شامل: كوله‌پشتي، سلاح و گلوله و نارنجك دستي و نيز موشك آر پي جي، از سنگرهاي گروهي به بيرون پريديم. به ستون شده، در خطي مستقيم و دولادولا زير باران گلوله به دنبال فرمانده توانا مي‌دويديم. آية‌الكرسي را در حال دويدن خواندم.

   ابتدا كه در خط وارد شديم، بهت و حيرت تمام وجودمان را فراگرفته بود. اطرافمان صحراي محشر را مي‌مانست. بوي قيامت را مي‌داد. همه جا دود باروت بود. همه چيز به هم ريخته بود. چيزي سر جاي خود نبود. شليك منورها نور بر فضا مي‌افشاند. در زير نور منورها، هجوم مناظر عجيب و غريب قدرت درك را از ما گرفته بود. چندان به حال خود نبوديم. همچون آدم‌هاي سرگشته و حيرت‌زده به اطراف مي‌نگريستيم. توگويي آنجا نبوديم؛ وارد دنياي ديگري مي‌شديم كه درك آن به يكباره ثقيل مي‌آمد. اندكي زمان مي‌خواست تا آن فضاي جديد و معماگونه را درك كنيم و جايگاه خود را در آن، آنچنان كه بايد پيدا كنيم.

   هوا نسبتا تاريك و مه‌آلود بود. چند متري ما خوب ديده نمي‌شد. شيشه عينكم از بس خاك گرفته و قطرات باران بر آن نشسته بود، اطراف را به خوبي نمي‌ديدم. به ناگزير، عينكم را از چشم درآورده، در جيبم نهادم. به اين ترتيب كمي بهتر مي‌ديدم.

   نم نم باران همچنان مي‌باريد. زمين حسابي خيس شده بود. كم و بيش ليز بود. در پاره‌اي، ليز خوردن‌ها زياد مي‌شد. چند بار در اثر سرخوردن، افتادم. شلوارم تماما گلي شد. نمي‌دانم در آن شرايط وانفسا من چگونه ياد اين شعر مولانا افتادم:

روز باران است و ما جو مي‌كنيم

بر اميد وصل دستي مي‌زنيم

    در آن شرايط گلوله بود كه چون مگس ويزويزكنان از بيخ گوشمان تند و تند عبور مي‌كرد. تيربارهاي عراقي هم پيوسته گلوله هديه‌مان مي‌كرد. شانس مي‌خواست برقش كسي را نگيرد. گاه به تني اصابت مي‌نمود و اندامي را نقش بر زمين مي‌كرد. يكي از اين گلوله‌ها از ناحيه كمر، نصيب محمدعلي كريمي شده بود. در دم افتاد. توان بلند شدن نداشت. نمي‌دانم عاقبت چه شد و به كجا بردندش.

   به دو زخمي ديگري برخوردم. در گروه ما نبودند. نمي‌شناختمشان. يكي از ناحيه كتف زخم عميقي برداشته بود؛ بر زمين افتاده بود و به خود مي‌پيچيد. ديگري از ناحيه قلب تير خورده بود. دستش به قلبش بود. قدري مكث كرده، چشمم از نگاهش نمي‌افتاد. هنوز چشمم به پيكرش بود كه لبش جنبيد و پشت بندش شهد شهادت را نوشيد. فرصت ايستادن نبود. بايد راه خود را مي‌رفتم.

   هر چند ثانيه خمپاره‌اي در اطرافمان مي‌نشست. عده‌اي در مسير راه در اثر اصابت تركش خمپاره بر زمين افتاده بودند. حسابي زمينگير شده بودند. توان بلند شدن نداشتند. آنان را در آن شرايط تواني جز عقب ماندن از قافله نبود. بر جاي مي‌ماندند تا نيروهاي امداد از راه برسند و به پشت جبهه انتقالشان دهند. محمود تاجيك، ناصر زارعي و فرامرز فيروزي ‌آذر از جمله آنها بودند. يكي ديگر از آن تركش‌خورده‌ها طاهرخاني، بود كه تركش به سرش اصابت كرد و ديگر توان راه رفتن نيافت. معصومانه ما را مي‌نگريست. گويا انتظار كمك داشت. پيش خود مي‌گفتم: آنان را ببين: سرنوشتشان همين بود؛ حديث پايان عمرشان در همين جا رقم خورد؛ نيامده به جبهه، رفتند! آنهمه روز براي عمليات له له مي‌زدند، حالا عمليات در دقايق اوليه آنها را خورد!

   در ابتدا كه زخمي‌ها را مي‌ديدم، احساساتي مي‌شدم. گريه‌ام مي‌گرفت. اشك توي چشمانم پر مي‌شد. در چنين شرايطي توان رفتن نداشتم. به زحمت خود را به جلو مي‌كشاندم. به خون‌هاي ريخته شده فكر مي‌كردم و خانواده‌هايي كه چشمشان به در خانه بود و انتظار آمدن بچه‌هاي خود را مي‌كشيدند و حالا... ! اما وقتي كمي سبك سنگين كردم، ديدم احساسات در اين شرايط، آدمي را از هدفي كه دارد دور مي‌كند. بايد با مسايل منطقي برخورد كرد. تا آنجا كه مي‌توان، احساساتي نشد. البته اين از اقتضاييات جنگ است. بايد راه خود را رفت و وظيفه خود را در جمع به انجام رساند. شرط موفقيت در جمع بودن است و خود را به جمع رسانيدن است. به ياد توصيه‌هاي فرمانده توانا در دانشگاه شهيد چمران در شب آخر اقامتمان افتادم كه مي‌گفت:

-        در اجراي فرامين جنگي در شب عمليات هماهنگ و هم‌جهت باشيد. از تكروي و رفتارهاي شخصي بپرهيزيد.

   ... همچنان نفس نفس‌زنان مي‌دويديم. در مسير رفت، اجساد عراقي نيز تك و توك ديده مي‌شدند. هريك به نحوي در اثر اصابت گلوله يا تركش خمپاره، زخم برداشته، افتاده بودند. كمي دورتر از ما در نقطه‌اي تعدادي جسد ريخته بود. فرمانده مي‌گفت اجساد سربازان عراقي است. ولي ايراني به نظر مي‌آمدند. ظاهرا فرمانده خواسته بود با ديدن آنها روحيه بچه‌ها تضعيف نشود و همچنان ثابت قدم به راه خود ادامه دهند. در آن شرايط كسي به كسي نبود. هوا و زمين هر دو در كار بودند. از آسمان به شدت آتش مي‌باريد. شبي در آتش بود. هر نوع آتشي ديده مي‌شد؛ از گلوله كاتيوشا و خمپاره گرفته تا تانك و تفنگ. افتان و خيزان در ميان رگبار گلوله و تركش خمپاره خود را به جلو مي‌كشانديم. با هر صداي سوتي كه خبر از آمدن خمپاره مي‌داد، خيز مي‌رفتيم. لحظه‌اي بعد بلند مي‌شديم و خميده خميده، چنان كه در معرض اصابت گلوله قرار نگيريم، به را‌همان ادامه مي‌داديم.

   وارد كانالي شديم. تنگ بود. زياد عمق نداشت. كمي بيشتر از يك متر بود. در آنجا كمتر در معرض تير و تركش بوديم. باز هم، كم و بيش اجساد شهدا به چشم مي‌خورد. همچنان از كنارشان عبور مي‌كرديم.

    ادوات نظامي از هر دو جبهه فراوان بر زمين افتاده بود. زمين پر بود از موشك‌هاي منفجر شده آر پي ‌جي 7 و 11. صداي غرش توپ و تانك در منطقه پيچيده بود. زمين يكپارچه مي‌لرزيد. جاي جاي منطقه نشاني از انفجار گلوله توپ و خمپاره داشت. در مسير، كم و بيش خودروها و تانك‌هاي سوخته شده عراقي و ايراني ديده مي‌شد و تجمعي از آتش و دود كه در نقطه به نقطه منطقه نمايان بود. شرايط حسابي رنگ و بوي عمليات را به خود گرفته بود. منطقه از شرايط جنگي چيزي كم نداشت. آنچه كه از يك عمليات جانانه انتظار مي‌رفت، در آن شب و در آنجا ديده مي‌شد. الحق كه عمليات آن شب انتظار درازدامن بچه‌ها را تامين كرده بود. آنچنان كه بچه‌ها تا عمر دارند در خطوط مقدم جبهه، ديگر هوس عمليات نكنند!

  •  

   عمليات توسط گروه‌هاي قبل از ما با مشاركت 23 گردان از سپاه و 9 گردان از ارتش با رمز مقدس «ياحسين» به طور همزمان در چند محور و با هدف آزادسازي شهر بستان و رسيدن به خطوط مرزي در چزابه تنگه‌اي در منطقه مرزي ايران و عراق در حوالي شهر بستان واقع شده است. نام اصلي آن در ابتدا كذابه، يعني بسيار دروغگو، بود كه به تدريج به صورت چزابه درآمده است. در ساعت 30 دقيقه بامداد شروع شده بود. گروهي در نقش خط‌شكن بودند كه ساعتي پيش از ما از اين محور رفته بودند. ما در نقش گروه پشتيبان به‌شمار مي‌آمديم. به جلو مي‌رفتيم تا گروه خط‌شكن را پشتيباني كنيم؛ منطقه را از وجود بقاياي دشمن پاكسازي نموده، و اگر موقعيت فراهم بود پيش‌روي نماييم.

   فرمانده توانا همچون پدر، نگران بچه‌ها بود. مدام جلو و عقب ستون مي‌دويد و گروه را زير نظر داشت. آنجا كه لازم بود صداي فرياد خود را با صداي غرش توپ‌ها و غريو موشك‌ها درمي‌آميخت و بچه‌ها را در ادامه مسير هدايت مي‌كرد:

   -   بريد جلو، سريعتر، نايستيد، خم شو، خميده برو، ...

   صداي فرمانده در آن فضاي ترس‌آور ما را دلگرم مي‌كرد. از اينكه مي‌ديديم فرمانده پا به پاي ما مي‌دود و تماما به فكر بچه‌هاست، اميدوار مي‌شديم؛ روحيه مي‌گرفتيم. توصيه‌هاي او در هر شرايطي به ما قوت قلب مي‌داد.

   خاكريزها در همان ساعات اوليه يكي پس از ديگري سقوط ‌كرده بود. مواضع دشمن درهم پيچيده بود. سربازان عراقي در حالي كه دست‌ها را پشت سر گذاشته بودند، دسته دسته به طرف ما آمده، تسليم مي‌شدند. در كانال اصلي كه ما در آن قرار داشتيم، كانال‌هاي فرعي ديگري هم قرار داشت. اگر يكي از كانال‌ها را اشتباه مي‌رفتيم، گم مي‌شديم. سرنوشتمان ديگر با كرام الكاتبين بود. برحسب اتفاق عده‌اي از ما اشتباهي در يكي از كانال‌هاي فرعي رفته بودند؛ تا ساعات اوليه صبح پيدايشان نبود. تا جايي كه ديگر قطع اميد كرده بوديم. وقتي برگشته بودند از آنهمه سرگرداني توپشان پر بود. مي‌گفتند چيزي نمانده بود در محاصره دشمن قرار گيريم.

   رفتن به جلو آنهم در آن شرايط سخت و در زير بار سنگين تجهيزات و ادوات جنگي كار آساني نبود. در اثر صداي خمپاره هر خيزي كه مي‌رفتيم، بلند شدن با آن همه بار سنگين كه با خود حمل مي‌نموديم به دشواري ممكن مي‌شد. براي برخي نيز طاقت‌فرسا شده بود. اگر با آن بار قدري جلوتر مي‌رفتيم ديگر از كت و كول مي‌افتاديم و بنيه بچه‌ها به هرز مي‌رفت. چاره‌اي نداشتيم كه خود را از آنهمه بار سبك كنيم.

   به دستور فرمانده توانا مقداري ادوات را از بار خود كم كرديم. كوله را حسابي از تجهيزات سبك نموديم؛ بين راه ريختيم. در آن هنگامه كسي مي‌خواست اين ادوات ريخته شده را جمع كند. در صورت جمع‌آوري يك بار نيسان مي‌شد. با كم كردن كوله‌بار تواني دوباره يافتيم. اندكي سبكبال شديم. راه خود را دنبال نموده، همچنان مي‌دويديم. گاه باز هم صداي سوتي مي‌شنيديم، بر زمين دراز مي‌شديم، چند ثانيه بعد برمي‌خاستيم و بر روي خاك ناهموار منطقه مي‌دويديم. در زير بار كم، دراز و برخاست راحت‌تر انجام مي‌شد. سختي قبل را نداشت. قريب چند كيلومتر را اين گونه به جلو رفتيم؛ آن هم در شرايطي كه براي نخستين بار بود كه اتفاقات هولناك جنگي را تجربه مي‌كرديم. تحمل آنهمه سختي در تجربه اول كار دشوار و طاقت‌فرسايي بود كه در چهره‌هاي بسياري از بچه‌ها ديده مي‌شد. چيزي نمانده بود كه از نفس بيفتند. همه از شدت خستگي نفس نفس مي‌زدند. با اين اوصاف مي‌دويدند و با هر جان كندني كه بود خود را در زير آتش به جلو مي‌كشاندند.

   تا اينجاي كار چند خاكريز از خاكريزهاي عراقي‌ها را طي كرده بوديم. تا آخرين خاكريز، ديگر چيزي باقي نمانده بود.

تسخير پادگان

به مناسبت سالروز طليعه انقلاب اسلامي

تسخير پادگان

احمد راسخي لنگرودي

    21 بهمن 57 بود كه پادگان‌ها يكي پس از ديگري تسخير مي‌شدند. من هم به اتفاق دو يار دبستاني خود به صف تسخيركنندگان پيوستم. محل تسخير پادگان عشرت‌آباد بود. داخل پادگان كه شديم، هر يك از ما سه نفر برحسب ذوق و علاقه خود، پراكنده شده، و به دنبال چيزي رفتيم. يكي از دوستان در پي البسه نظامي بود؛ از كوله‌پشتي و اوِركت و شلوار سربازي گرفته تا  پوتين و قُمقمه و فانوسقه نظامي توجه او را به خود جلب مي‌كرد. آن يارِ ديگر در پي شكار اسلحه بود؛ اعم از كُلت و ژ3 در تور ذوق او قرار مي‌گرفت. من نيز برحسب ذوق خود براي آن‌كه مرده ريگي ماندگار از آن دوران نصيب خود كرده باشم به كتابخانه پادگان رفتم؛ بنابه نياز، آثاري را گلچين كردم و درون كيسه‌اي ريختم و دقايقي بعد راهي در خروج شدم....

   

ادامه نوشته

خواب‌رفتگان!

خواب‌رفتگان!

احمد راسخي لنگرودي

...هوايپيما كه نشست عقربه‌هاي ساعت حوالي 9 صبح را نشان مي‌داد. سالن خروجي فرودگاه، دوستم به انتظارم نشسته بود. رب‌النوع اخلاق بود؛ 70 كيلومتر را آمده بود به دنبال من. نزديك كه شديم رفتيم به آغوش هم. بوسه‌ها بود كه بر گونه‌ها مي‌نشست؛ همه صدادار. با هم رفتيم به يكي از شهرهاي استان بوشهر. يك ساعتي از مبدا تا آنجا راه بود.

   ابتدا، طرفين جاده را كوه و دريا دربرگرفته بود. كوه‌ها همه بلند و به صورت سلسله جبال. ...

ادامه نوشته

سه دهه ( در ادامه نخستين روزها)

سه‌دهه (خاطرات خدمت)

اشاره

اين خزعبلات از ميان آن سه «خ»- خاطرات و خيالات و خرافات - اگرچه عنوان خاطرات را به خود گرفته است و نه خيالات و نه خرافات، اما فقط خاطرات نيست؛ بسا توصيفاتي است كه از زاويه ديد نگارنده در لابلاي خاطرات جامه نوشتار به خود پوشيده است و در اين دفتر مجال طرح يافته است. اگر توصيفات قدري تلخ و تند و گزنده مي‌آيد، به‌عمد نبوده است؛ با كمال تاسف بايد گفت نگاهي است كه از دل واقعيات فروخفته در جاي جاي سازمان‌هاي اداري منشاء مي‌گيرد. راقم مي‌توانست سر در گريبان خود كند و چشم بر وقايع پيراموني خود ببندد و از سر خيال قلم زند و نهايتا از سبد ساخته ذهن مايه گذارد تا مذاق‌ها را بيشتر خوش آيد، و بدين‌سان آفرين بر كارنامه خود بنشاند! اما دريغا چنين كاري از عهده صاحب قلم برنيامد. صاحب اين قلم اين‌گونه راضي‌تر است. اگر اين شيوه دست‌اندركاران اداري را مطبوع طبع نمي‌افتد بر نگارنده ببخشند و با نگاه اغماض‌گر خود بر قلم نگارنده قلم عفو كشند! كه به‌زعم آنان اين قلم را ناگفته مرضي است و پنهاني غرضي!!!

   نگارنده در صورت‌بندي خاطرات، بيشتر به نقل دسته‌اي از خاطرات تمايل نشان مي‌دهد تا بدين وسيله شايد سخني را در اطراف نظام اداري باز و گوشه‌اي از حقايق تلخ، اما سر به مهر نهاده سازمان‌ها را فاش كرده باشد. شايد نقل تمامي آن در پرتو ذوق نگارنده ديگري قرار نگيرد و برگزيني چنين خاطراتي مقبول و مطبوع طبع ديگران نيفتد. چراكه هر كسي را در برگزيني خاطرات، خوب يا بد شيوه‌اي است، اين نگارنده را نيز شيوه‌اي است.

   نگارنده در اين مجموعه در قامت سه دهه خاطرات اداري خود را به شرح نشسته است. هر يك از خاطرات اين سه دهه به تفكيك جايي را در اين فضا گشوده است.

ادامه نوشته