شبي در آتش (بخشهايي از كتاب روزهاي سويداني- به مناسبت هفته دفاع مقدس)
احمد راسخي لنگرودي
... به خط كه رسيديم، ديگر تاريكي بر پيشاني نخستين روز هفته نشسته بود. رفته رفته شب، آرامش را بر دشت ميگسترد؛ غوغاي روز را در خود فروميخورد. بلافاصله بچهها را در گروههاي پانزده بيست نفره داخل سنگرهاي گروهي كردند. تا پاسي از شب داخل سنگر بوديم. نماز مغرب و عشا را در سنگر اقامه نموديم. به وقت نماز، هر كسي گوشهاي از سنگر را گرفته بود و به راز و نياز ميپرداخت. آن شب كسي بيراز و نياز نبود. همه پيشاني بر مهر ساييده بودند و دست مدد الهي را در شب عمليات ميطلبيدند.
ابتدا كه وارد سنگر شديم همه چيز آرام بود. بويي از شب عمليات نميداد. فقط گهگاه سر و صدايي خارج از سنگر شنيده ميشد كه البته طبيعت جبهه را ميرساند؛ اما طولي نكشيد كه در ساعت نيم بامداد سكوت شبانه شكسته شد. صداي آتشباري توپخانه يك لحظه قطع نميشد. آن لحظه، لحظه شروع عمليات فتح بستان بود. صداي توپ و تانك خبر از عملياتي بزرگ ميداد؛ موسوم به طريقالقدس؛ در منطقه عمومي بستان و غرب سوسنگرد. رمز عمليات در روز يكشنبه هشتم آذر ماه 1360 از طرف برادر غلامعلي رشيد، فرمانده عمليات در بيسيمها طنين افكند:
- از رشيد به كليه واحدها، «ياحسين»!
رمز عمليات كه خوانده شد، همه چيز رنگ تغيير به خود گرفت. خط يكپارچه حركت شد. ادوات جنگي از هر دو طرف درگيري به كار گرفته شدند. سكون و آرامش شبانه از منطقه رخت بربست. صداي آتشبار بيداد ميكرد. تبادل آتش ميان ما و عراقيها تازه شكل گرفته بود. صداي غرش توپها و غريو تند موشكها با رعد و برق هوا درهم پيچيده بود. امان از همه بريده بود. منطقه عملياتي يكپارچه از هياهوي توپ و تانك بود. بوي باروت فضاي بيرون را پر كرده بود. گلولههاي خمپاره بود كه در اطراف سنگر مينشست و صداي مهيبي در داخل سنگر ميپيچيد. در پي هر خمپارهاي، گرد و خاك از ديواره سنگر بر سر و صورتمان ميريخت. غرش توپ سنگر را با تمامي محكمي و بزرگياش ميلرزاند. در هر لرزشي تن بياختيار تكاني ميخورد. گفتم الان است كه سقف سنگر به رويمان فروبريزد و شهد عمليات را نچشيده، هر يك در زير تلي از خاك مدفون شويم؛ همه بينشان!
تا اطلاع ثانوي، اجازه بيرون رفتن از سنگر نبود؛ مگر در حد ضرورت. ديگر باورمان شده بود كه شب حمله است و آن عمليات بزرگ كه نويد آن را از ابتداي دوره آموزشي به ما ميدادند، فرا رسيده است.
در سنگر، دقايقي چشم به چهره بچهدر بحر بچهها فرورفته بودم. به رفتارشان مينگريستم. آن سرخوشيهاي روزهاي گذشته رنگ ديگري به خود گرفته بود و جاي خود را به احساسي ناآشنا و غريب داده بود. دلهره و دلشورهاي ناشناخته در همه احساس ميشد. زمان ميبرد تا بچهها با اين احساس ناآشنا و غريب به تدريج كنار بيآيند. گويي بچهها با خود جديتر شده بودند. رفتارشان فرق كرده بود. اگرچه خارج از سنگر پر از هياهو بود اما در داخل سنگر كمتر سخني از كسي شنيده ميشد. هر كسي سخن فروخورده، خود را مشغول كاري كرده بود. توگويي شب وداع ياران بود. عدهاي در معنويت سير كرده، قرآن ميخواندند. يكي دو نفر از كولهپشتي وصيتنامهاشان را محض اطمينان بيرون آورده بودند، دوبارهنويسي ميكردند. ميخواستند با اين كار محكمكاري كرده باشند! آخه، شب عمليات بود و شايد شب خداحافظي و رفتن. عدهاي هم زير لب ذكر ميگفتند. كمتر كسي به حرف زدن با ديگري مشغول بود. در اين شرايط چه حرفي عميقتر از سكوت. سكوتي اينچنيني خبر از آوا ميدهد و هر چه خبر از آوا دهد خود از جنس آواست.
در آن جمع خبري از فرمانده توانا نبود. به سنگر فرماندهي رفته بود. فرماندهان در سنگر فرماندهي عمليات را هدايت ميكردند. گفته بودند تا فرمان داده نشده، كسي حق خروج از سنگر را ندارد. كسي هم در آن شرايط، رغبت به بيرون رفتن نداشت. همه در كنجي نشسته بودند و فرمان خروج را انتظار ميكشيدند.
در سنگر سوالهاي زيادي در ذهنم صف كشيده بود و در ميان آنها يكي دو سئوال بيشتر از همه خودنمايي ميكرد؛ خدايا امشب چگونه شبي است؟ امشب چه سرنوشتي ما را به انتظار نشسته است؟ به خودم گفتم: امشب همان شبي است كه آفتاب جان از پس ابرهاي نفسانيت رخ مينمايد و خود را به من و ما مينماياند. امشب تجليگاه وجودي است كه از خودگذشتگي را به تجربه نشسته و بار سفر به خاك مسئوليت بسته است. امشب، شب مقدسي است، چون خروج از خود را به همراه دارد. ما همه با سر، از مسافتهاي دور جانب امشب آمديم. بهاي امشب چيست؟ سر دادن. ما را با امشب رازي است. امشب شب ماست.
شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست
برخيز و بيا جانا كامشب شب ماست!
... در همين احوالات بودم كه صداي فرمانده توانا، مرا از عوالم خيالي خود دور كرد:
- همه آماده براي رفتن.
با صدور فرمان خروج، از جاي خود برخاستيم و به طرف خروجي سنگر هجوم آورديم. همگي با كولهباري از تجهيزات جنگي، شامل: كولهپشتي، سلاح و گلوله و نارنجك دستي و نيز موشك آر پي جي، از سنگرهاي گروهي به بيرون پريديم. به ستون شده، در خطي مستقيم و دولادولا زير باران گلوله به دنبال فرمانده توانا ميدويديم. آيةالكرسي را در حال دويدن خواندم.
ابتدا كه در خط وارد شديم، بهت و حيرت تمام وجودمان را فراگرفته بود. اطرافمان صحراي محشر را ميمانست. بوي قيامت را ميداد. همه جا دود باروت بود. همه چيز به هم ريخته بود. چيزي سر جاي خود نبود. شليك منورها نور بر فضا ميافشاند. در زير نور منورها، هجوم مناظر عجيب و غريب قدرت درك را از ما گرفته بود. چندان به حال خود نبوديم. همچون آدمهاي سرگشته و حيرتزده به اطراف مينگريستيم. توگويي آنجا نبوديم؛ وارد دنياي ديگري ميشديم كه درك آن به يكباره ثقيل ميآمد. اندكي زمان ميخواست تا آن فضاي جديد و معماگونه را درك كنيم و جايگاه خود را در آن، آنچنان كه بايد پيدا كنيم.
هوا نسبتا تاريك و مهآلود بود. چند متري ما خوب ديده نميشد. شيشه عينكم از بس خاك گرفته و قطرات باران بر آن نشسته بود، اطراف را به خوبي نميديدم. به ناگزير، عينكم را از چشم درآورده، در جيبم نهادم. به اين ترتيب كمي بهتر ميديدم.
نم نم باران همچنان ميباريد. زمين حسابي خيس شده بود. كم و بيش ليز بود. در پارهاي، ليز خوردنها زياد ميشد. چند بار در اثر سرخوردن، افتادم. شلوارم تماما گلي شد. نميدانم در آن شرايط وانفسا من چگونه ياد اين شعر مولانا افتادم:
روز باران است و ما جو ميكنيم
بر اميد وصل دستي ميزنيم
در آن شرايط گلوله بود كه چون مگس ويزويزكنان از بيخ گوشمان تند و تند عبور ميكرد. تيربارهاي عراقي هم پيوسته گلوله هديهمان ميكرد. شانس ميخواست برقش كسي را نگيرد. گاه به تني اصابت مينمود و اندامي را نقش بر زمين ميكرد. يكي از اين گلولهها از ناحيه كمر، نصيب محمدعلي كريمي شده بود. در دم افتاد. توان بلند شدن نداشت. نميدانم عاقبت چه شد و به كجا بردندش.
به دو زخمي ديگري برخوردم. در گروه ما نبودند. نميشناختمشان. يكي از ناحيه كتف زخم عميقي برداشته بود؛ بر زمين افتاده بود و به خود ميپيچيد. ديگري از ناحيه قلب تير خورده بود. دستش به قلبش بود. قدري مكث كرده، چشمم از نگاهش نميافتاد. هنوز چشمم به پيكرش بود كه لبش جنبيد و پشت بندش شهد شهادت را نوشيد. فرصت ايستادن نبود. بايد راه خود را ميرفتم.
هر چند ثانيه خمپارهاي در اطرافمان مينشست. عدهاي در مسير راه در اثر اصابت تركش خمپاره بر زمين افتاده بودند. حسابي زمينگير شده بودند. توان بلند شدن نداشتند. آنان را در آن شرايط تواني جز عقب ماندن از قافله نبود. بر جاي ميماندند تا نيروهاي امداد از راه برسند و به پشت جبهه انتقالشان دهند. محمود تاجيك، ناصر زارعي و فرامرز فيروزي آذر از جمله آنها بودند. يكي ديگر از آن تركشخوردهها طاهرخاني، بود كه تركش به سرش اصابت كرد و ديگر توان راه رفتن نيافت. معصومانه ما را مينگريست. گويا انتظار كمك داشت. پيش خود ميگفتم: آنان را ببين: سرنوشتشان همين بود؛ حديث پايان عمرشان در همين جا رقم خورد؛ نيامده به جبهه، رفتند! آنهمه روز براي عمليات له له ميزدند، حالا عمليات در دقايق اوليه آنها را خورد!
در ابتدا كه زخميها را ميديدم، احساساتي ميشدم. گريهام ميگرفت. اشك توي چشمانم پر ميشد. در چنين شرايطي توان رفتن نداشتم. به زحمت خود را به جلو ميكشاندم. به خونهاي ريخته شده فكر ميكردم و خانوادههايي كه چشمشان به در خانه بود و انتظار آمدن بچههاي خود را ميكشيدند و حالا... ! اما وقتي كمي سبك سنگين كردم، ديدم احساسات در اين شرايط، آدمي را از هدفي كه دارد دور ميكند. بايد با مسايل منطقي برخورد كرد. تا آنجا كه ميتوان، احساساتي نشد. البته اين از اقتضاييات جنگ است. بايد راه خود را رفت و وظيفه خود را در جمع به انجام رساند. شرط موفقيت در جمع بودن است و خود را به جمع رسانيدن است. به ياد توصيههاي فرمانده توانا در دانشگاه شهيد چمران در شب آخر اقامتمان افتادم كه ميگفت:
- در اجراي فرامين جنگي در شب عمليات هماهنگ و همجهت باشيد. از تكروي و رفتارهاي شخصي بپرهيزيد.
... همچنان نفس نفسزنان ميدويديم. در مسير رفت، اجساد عراقي نيز تك و توك ديده ميشدند. هريك به نحوي در اثر اصابت گلوله يا تركش خمپاره، زخم برداشته، افتاده بودند. كمي دورتر از ما در نقطهاي تعدادي جسد ريخته بود. فرمانده ميگفت اجساد سربازان عراقي است. ولي ايراني به نظر ميآمدند. ظاهرا فرمانده خواسته بود با ديدن آنها روحيه بچهها تضعيف نشود و همچنان ثابت قدم به راه خود ادامه دهند. در آن شرايط كسي به كسي نبود. هوا و زمين هر دو در كار بودند. از آسمان به شدت آتش ميباريد. شبي در آتش بود. هر نوع آتشي ديده ميشد؛ از گلوله كاتيوشا و خمپاره گرفته تا تانك و تفنگ. افتان و خيزان در ميان رگبار گلوله و تركش خمپاره خود را به جلو ميكشانديم. با هر صداي سوتي كه خبر از آمدن خمپاره ميداد، خيز ميرفتيم. لحظهاي بعد بلند ميشديم و خميده خميده، چنان كه در معرض اصابت گلوله قرار نگيريم، به راهمان ادامه ميداديم.
وارد كانالي شديم. تنگ بود. زياد عمق نداشت. كمي بيشتر از يك متر بود. در آنجا كمتر در معرض تير و تركش بوديم. باز هم، كم و بيش اجساد شهدا به چشم ميخورد. همچنان از كنارشان عبور ميكرديم.
ادوات نظامي از هر دو جبهه فراوان بر زمين افتاده بود. زمين پر بود از موشكهاي منفجر شده آر پي جي 7 و 11. صداي غرش توپ و تانك در منطقه پيچيده بود. زمين يكپارچه ميلرزيد. جاي جاي منطقه نشاني از انفجار گلوله توپ و خمپاره داشت. در مسير، كم و بيش خودروها و تانكهاي سوخته شده عراقي و ايراني ديده ميشد و تجمعي از آتش و دود كه در نقطه به نقطه منطقه نمايان بود. شرايط حسابي رنگ و بوي عمليات را به خود گرفته بود. منطقه از شرايط جنگي چيزي كم نداشت. آنچه كه از يك عمليات جانانه انتظار ميرفت، در آن شب و در آنجا ديده ميشد. الحق كه عمليات آن شب انتظار درازدامن بچهها را تامين كرده بود. آنچنان كه بچهها تا عمر دارند در خطوط مقدم جبهه، ديگر هوس عمليات نكنند!
عمليات توسط گروههاي قبل از ما با مشاركت 23 گردان از سپاه و 9 گردان از ارتش با رمز مقدس «ياحسين» به طور همزمان در چند محور و با هدف آزادسازي شهر بستان و رسيدن به خطوط مرزي در چزابه تنگهاي در منطقه مرزي ايران و عراق در حوالي شهر بستان واقع شده است. نام اصلي آن در ابتدا كذابه، يعني بسيار دروغگو، بود كه به تدريج به صورت چزابه درآمده است. در ساعت 30 دقيقه بامداد شروع شده بود. گروهي در نقش خطشكن بودند كه ساعتي پيش از ما از اين محور رفته بودند. ما در نقش گروه پشتيبان بهشمار ميآمديم. به جلو ميرفتيم تا گروه خطشكن را پشتيباني كنيم؛ منطقه را از وجود بقاياي دشمن پاكسازي نموده، و اگر موقعيت فراهم بود پيشروي نماييم.
فرمانده توانا همچون پدر، نگران بچهها بود. مدام جلو و عقب ستون ميدويد و گروه را زير نظر داشت. آنجا كه لازم بود صداي فرياد خود را با صداي غرش توپها و غريو موشكها درميآميخت و بچهها را در ادامه مسير هدايت ميكرد:
- بريد جلو، سريعتر، نايستيد، خم شو، خميده برو، ...
صداي فرمانده در آن فضاي ترسآور ما را دلگرم ميكرد. از اينكه ميديديم فرمانده پا به پاي ما ميدود و تماما به فكر بچههاست، اميدوار ميشديم؛ روحيه ميگرفتيم. توصيههاي او در هر شرايطي به ما قوت قلب ميداد.
خاكريزها در همان ساعات اوليه يكي پس از ديگري سقوط كرده بود. مواضع دشمن درهم پيچيده بود. سربازان عراقي در حالي كه دستها را پشت سر گذاشته بودند، دسته دسته به طرف ما آمده، تسليم ميشدند. در كانال اصلي كه ما در آن قرار داشتيم، كانالهاي فرعي ديگري هم قرار داشت. اگر يكي از كانالها را اشتباه ميرفتيم، گم ميشديم. سرنوشتمان ديگر با كرام الكاتبين بود. برحسب اتفاق عدهاي از ما اشتباهي در يكي از كانالهاي فرعي رفته بودند؛ تا ساعات اوليه صبح پيدايشان نبود. تا جايي كه ديگر قطع اميد كرده بوديم. وقتي برگشته بودند از آنهمه سرگرداني توپشان پر بود. ميگفتند چيزي نمانده بود در محاصره دشمن قرار گيريم.
رفتن به جلو آنهم در آن شرايط سخت و در زير بار سنگين تجهيزات و ادوات جنگي كار آساني نبود. در اثر صداي خمپاره هر خيزي كه ميرفتيم، بلند شدن با آن همه بار سنگين كه با خود حمل مينموديم به دشواري ممكن ميشد. براي برخي نيز طاقتفرسا شده بود. اگر با آن بار قدري جلوتر ميرفتيم ديگر از كت و كول ميافتاديم و بنيه بچهها به هرز ميرفت. چارهاي نداشتيم كه خود را از آنهمه بار سبك كنيم.
به دستور فرمانده توانا مقداري ادوات را از بار خود كم كرديم. كوله را حسابي از تجهيزات سبك نموديم؛ بين راه ريختيم. در آن هنگامه كسي ميخواست اين ادوات ريخته شده را جمع كند. در صورت جمعآوري يك بار نيسان ميشد. با كم كردن كولهبار تواني دوباره يافتيم. اندكي سبكبال شديم. راه خود را دنبال نموده، همچنان ميدويديم. گاه باز هم صداي سوتي ميشنيديم، بر زمين دراز ميشديم، چند ثانيه بعد برميخاستيم و بر روي خاك ناهموار منطقه ميدويديم. در زير بار كم، دراز و برخاست راحتتر انجام ميشد. سختي قبل را نداشت. قريب چند كيلومتر را اين گونه به جلو رفتيم؛ آن هم در شرايطي كه براي نخستين بار بود كه اتفاقات هولناك جنگي را تجربه ميكرديم. تحمل آنهمه سختي در تجربه اول كار دشوار و طاقتفرسايي بود كه در چهرههاي بسياري از بچهها ديده ميشد. چيزي نمانده بود كه از نفس بيفتند. همه از شدت خستگي نفس نفس ميزدند. با اين اوصاف ميدويدند و با هر جان كندني كه بود خود را در زير آتش به جلو ميكشاندند.
تا اينجاي كار چند خاكريز از خاكريزهاي عراقيها را طي كرده بوديم. تا آخرين خاكريز، ديگر چيزي باقي نمانده بود.