خوابرفتگان!
به شهر ... كه رسيديم عقربههاي ساعت 10 صبح را نشان ميداد. لديالورود راهي خانه دوست شدم و گپ و گفت و تناولي و... و بعد از آن تا ساعتي گشت و گذار در شهر. آن روز با اربعين حسيني مصادف بود. شهر را خاك مرده پاشيده بودند. بيشتر دكانها بسته بود، و تك و توك باز و كمفروغ. در خيابانهاي اصلي نخلستانهايي ديديم، نخلها از ساقه بريده و ايضا سوخته؛ مهيا براي گردنكشي انسان تا به يادبودش آسمانخراشي بيآرايند و شهر را مدرن جلوه دهند و مثلا بگويند ما شهرنشينيم و از قِبَلش جمع جيفهاي!
قبرستان شهر را هم ديديم؛ در سه قوارهي مجزا ساخته بودند. قوارهاي قديم و قوارهاي جديد، و قوارهاي ديگر متعلق به شهداي جنگ. قريب70 قبر از آنِ شهدا بود. بر سر تعدادي از قبرها پرتقالي نشانده بودند. چشمان را مينواخت.
خانه كه برگشتيم ظهر بود. حرفها تازه گل انداخته بود كه بساط ناهار برپا شد و الباقي قضايا ...
... نماز مغرب راهي مسجد شديم. مسجد در منتهياليه پاركي بود. در اطراف مسجد بازارچهاي ساخته بودند، با فروشگاههاي متعدد؛ از كالاهاي خوردني گرفته تا لوازم خانگي؛ در آن روزِ تعطيل جملگي بسته بودند. هنگام نماز جماعت فضاي مسجد پُر بود از هياهوي بچهها. بچهها در حلقهاي از امنيتِ نمازگزاران، به اين طرف و آن طرف ميدويدند... .
خواب شبانگاهي را با قرصي خوابآور پذيرا شدم. ساعت 5/6 صبح از خانه زديم بيرون و راهي سرويس شديم. در يكي از صندليهاي خالي اتوبوس آرام گرفتم. پردهها را تماما كشيده بودند. روزنهاي به بيرون باز نبود؛ داخل اتوبوس تاريك شده بود؛ بيرون ديده نميشد. خيلي زود همه خوابيدند. بغلدستيام در دم دعوت خواب را لبيك گفته بود؛ چونان كه تمام شب را نخوابيده است. عدهاي با خرناسه فضا را ميشكاندند. در چنين شرايطي محكوم بودم به خوابيدن و نخواندن.
يكي بر روي دو صندلي حسابي لميده بود. آن ديگري آن چنان پا روي پا گذاشته بود و سر به پايين انداخته بود كه گفتمي الان است كه چون گلولهاي بيفتد. كسي هم با دهاني باز سرش لاي شكاف دو صندلي افتاده بود و چشمبسته سقف اتوبوس را ميكاويد! توگويي راننده اصحاب كهف ميبرد!
پنهاني قسمتي از پرده را كنار زدم؛ روزنهاي باز شد. تنها راه ارتباطي من با بيرون، ميهمانم كرده بود. طولي نكشيد كه بغلدستيام چشم باز كرد و روزنه را بست. با اطمينان پلك بر پلك نهاد و دوباره خوابيد!
حالا ديگر جز من و راننده، كسي بيدار نبود. همه صبح را چونان شب، بدون كمترين تحركي خوابيده بودند.... نظم امواتي در اتوبوس حاكم شده بود؛ از نور و حركت و مطالعه خبري نبود. كم مانده بود قالب تهي كنم. آن تاريكي و آن خاموشي امانم را بريده بود. حسرت يك همهمه و يك روزنه را ميكشيدم و لختي روشنايي براي مطالعه. با خود گفتم اين جماعت به خواب رفته، شب را چگونه سركردهاند كه حالا اينچنين خواب كم آوردهاند؟! اين چه چشماني است كه ديدن را در صبحگاهان از خود دريغ ميدارد؟! مگر اين به خوابرفتگان، پشت ميزنشينان صنعت بزرگي را تشكيل نميدهند؟! چرا سطر نميخوانند و كلمه شكار نميكنند؟! بيچاره صنعتي كه اميد به چنين خوابرفتگاني بسته است!...
القصه؛ اتوبوس به مقصد كه رسيد راننده به علامت بيدارباش بوقي نواخت. خوابرفتگان كمكم از جاي برخاستند و با خروج از اتوبوس، خرامان خرامان در خيابانهاي خاموش آن مركز صنعتي روانهي دفتر كارشان شدند.
... ساعت 5/8 صبح راهي كلاس درس شدم. در ابتدا، چنانكه مجلس گرم كرده باشم، به مناسبت، يادي از ماجراي درون اتوبوس كردم. قضا را؛ تعدادي از سرنشينان اتوبوس، شاگردان همين كلاس بودند! بغلدستيام در آن اتوبوس، آن گوشه در انتهاي كلاس نشسته بود. يكي از شاگردان وي را به من شناساند. بيچاره خجالت كشيده بود. چنان كه مطالعه نكردن خود و جمع را توجيه كرده باشد ميگفت: پزشكان مطالعه در ماشين را نهي كردهاند! براي تنبلي همين قدر توجيه بس بود! نميدانم براي خوابيدن درون اتوبوس چه توجيهي داشت. آنهم بعد از يك روز تعطيل كه به اندازه كافي وقت براي استراحت فراهم بود. ميگفت اين شيوهي هميشگي ماست. پرسيدم شما كه به سفارش پزشكان عمل ميكنيد، روزانه چند ساعت مطالعه داريد؟ صراحتا و بدون رودرواسي پاسخ داد: هيچ!.. .الخ