حضرت والا! بخش دوم
برگی از خاطرات
سیدمحمود قادری
حالا دیگر دردی بر دردهای حضرت والا افزوده میشد و من هم مثل بز اخفش، گاه سری می تکاندم؛ غافل از اینکه انگار این سر را سودای رسیدن به مقصد آرامی نیست؛ «درد وجود»
آخرین نامه حضرت والا از گورستان نوشهر بود. در میان قبور خاموش؛ ایستاده بر جنازه زنبور ... . او در سلوک برای رسیدن به مرز ورای وجود، تقلا میکرد، و من مات و متحیر او را از دور نظاره میکردم! آخر، منی که فلسفه نخوانده بودم! چه میدانستم «درد وجود » چیست!؟ اصلا وجود چیست تا دردش چه باشد! اینها از قوه درک من خارج بود!
حضرت والا، یکهو خود را در میان دردها رها میکرد. و اکنون که به گذشته ها فکر میکنم، زیرکی حضرت والا را در سوانح میبینم.
درد انسان را می ساید. پریشان حال میکند. اما در مورد نویسندگان، درد به هر مقدار که شلاق وار و به تاخت بر بدنشان بتازد، بهمان میزان افقی تازه بر چشمان ایشان گشوده میشود.
تب بر حضرت والا عارض شد. آنگاه دست به قلم شد. آنقدر حال و هوای تب، او را گرفته بود که در عین لذت می نوشت. و واقعا، هذیان تب، ستودنی است. از جنس لذات این دنیا نیست.
ادبیات به زندگی ما سامان میدهد، در همه ما «منی» فروخفته وجود دارد که با «منی» که در بیرون است، تفاوت دارد. کار ادیب، بیدار کردن آن «من» خفته است و امتزاج آن با «من» بیرونی است و تلاش حضرت والا اینگونه بود که ادبیات را در خدمت فلسفه خود در آورد.
نکته ای که برایم حدس نازدنی بود همین بود که حضرت والا، با خواندن متون به کلید واژه هایی دست پیدا میکردند که هم بار معنایی داشت، هم بار عاطفی. بدینسان برای خواننده، طبق طبق نوستالژی به ارمغان میگذاشت. عجالتا این کم هنری نیست.
حوادث بدون خواست قلبی ما و به شکلی که حتی خودمان دوست نداریم به وقوع می پیوندد و حضرت والا طی نطقی غرا و برا، برجام رفاقت را پاره کرد و آغاز این تحریم ظاهرا، پایان خلوت هایی بود که به اتفاقش بر زمین و زمان می خندیدیم. او در آخرین خطابه اش درصدد محکومیت نگارنده بود، و من خوشحال از شیطنتی که کرده بودم و در همان حال بر کشک حضرت والا میخندیدم و مطمئن بودم این آخرین دیدار نیست.
اکنون که چهره حضرت والا را با آن سبیلهای سپید مارکسیستی و پس از سالها در جایی میبینم یاد این شعر سید علی صالحی می افتم:
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است/ تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم.
بندر انزلی آبان ۹۹