تشييع جنازه
تشييع جنازه
رودسر، پاييز 97
احمد راسخي لنگرودي
... تعداد جماعت بالغ بر چهل نفري ميشد؛ صفوف جلويي را مردان تشكيل ميدادند و صفوف عقبي را زنان. جنازهاي را بر روي چارچرخهاي خوابانده بودند و در خيابان اصلي شهر تشييع ميكردند؛ سرد و بيروح، بدون ذكر «لااله الا الله» حتي! پنداري جنازه نبود، تره بار بود كه بر روي چارچرخه خوابانده، روانه قبرستان ميكردند! بلندگويي را در ميان جماعتِ تشييعكننده برافراشته بودند كه از آن صداي ملايمي از نوحه به اطراف پخش ميشد؛ چندان مفهوم نبود؛ اين صدا از يك ضبط صوت برميخاست! فقط صداي بلندگو بود كه با سر و صداي ماشينهاي خيابان درميآميخت. گويي تشييعكنندگان روزهي سكوت گرفته بودند! اصلا جز صداي بلندگو صدايي از اين جماعت برنميخاست؛ با لبهاي فروبسته و با قدمهاي نرم و آهسته به آرامي جنازه را تشييع ميكردند! عجلهاي براي تدفين نداشتند! فقط به دنبال جنازه زحمت راه رفتن را به خود داده بودند!
جماعت سرِ بازار ماهيفروشان كه رسيد از حركت بازايستاد. پنداري نفس تازه ميكرد! در اين هنگام نگاه جماعت به بازار دوخته شده بود، و نگاه ماهيفروشان نيز به جماعت. ماهيفروشاني تك و توك از آن طرفِ خيابان به اين طرف آمده بودند و رفتند به سمت جنازه. آنچنان كه نمايشي داده باشند دستي بر چارچرخه ساييدند. زماني نكشيد كه برگشتند و رفتند مغازه و پاي ميز معامله!...
مغازهها پُر بود از ماهيهاي ريز و درشت. در يكي از اين مغازهها، يك ماهي وسط ماهيهاي مُرده، پيوسته جان ميداد. مدام از قسمت دُم، زاويه قائمه ميگرفت و به چپ و راست ميپريد. در پي هر پرشي، پرشي ديگر ميكرد. گاه در پرش آنقدر اوج ميگرفت كه گفتمي در برابر مشتريان هنرنمايي ميكند! رقص مرگ ميكرد. عمرش هنوز به دنيا بود؛ آن اندك اكسيژن لعنتي رهايش نميكرد. رطوبت هواي پاييزي نيز مزيد بر علت شده بود. آنقدر نگاهش كردم تا اينكه بالاخره دقايقي بعد مرد.
به خيابان كه برگشتم آن جنازه هنوز در ميان جماعت تشييع ميشد. آهستهتر از آن ميرفت كه دقايقي پيش ديده بودم. آن خيابان تنگ و باريك از تردد شتابان ماشينها افتاده بود. ديگر جايي براي تردد ماشينها نبود. قبرستان همان نزديكيها بود...