حضرت والا! بخش سوم و پایانی
برگی از خاطرات
سیدمحمود قادری
حالا او دیگر «تارکوفسکی» واژگان فارسی در نوشتن شده بود و قلم در دستانش میرقصید و درب محافل ادبی به رویش بازتر از همیشه. او وارد معبد «پارتنون» شده بود؛ چیزی که سالیان سال در آرزویش بود. و من کافر کیشانه اخبار این رفیق از دست رفته را رصد میکردم. کتاب «بر بال خاطرات» چاپ شد، و حضرت والا، یک نسخه از آن را برایم فرستاد. اینجا بود که زعارتم گل کرد و خستگی را بر تن فرتوتش خواباندم. دیگر جای درنگ باقی نمانده بود. بدنبال تحریم اول، شماره ام نیز رفت در محذوفات حضرت والا.
بعدها در محاکمه غیابی، هیات منصفه ای مرکب از دوستان رای محکومیتم را تنفیذ کردند. دیگر کار از کار گذشته بود.
حالا فقط مانده بود یاد و خاطرات حضرت والا. به هر نوشته زیبایی که میرسیدم در خیالم با او به گفتگو می نشستم و گاه او را به باد تمسخر: ای که در سجاف «پارتنون» نشسته ای، برخیز بر رمان سلام کن.
همیشه مطالعه کتاب از انسان موجود بهتری میسازد و راهی برای مبتدیان جز خواندن رمان نیست.
مدت محکومیتم در حال سپری شدن بود و هی خواندم و هی خواندم تا اینکه چشم باز کردم، هم بازنشسته شده بودم و هم تبدیل به رابینسون کرزوه «دنیل دفو». منتها یار غار رابینسون کروزوه اینبار انسانی بنام «جمعه» نبود، بلکه سگی بود بنام «پودل» و غرق در امراض.
احضار آدمها بر سراچه کتاب، چه در گذشته و حال و یا آینده، با کمک لغات و موسیقی و شعر و تاتر، میسر است و حضرت والا دستی در اولی داشت و در دو مورد دیگر کاملا عقیم بود. حضرت والا در این موارد، هیچ تلاشی از خود بروز نمیداد و راه را بر گفتگو می بست.
روزهای پاییز حسن بزرگی دارند و آن اینکه سر گردان نیستند. تکلیفشان این است که هم آفتاب را به ملایمت بر تن بخوابانند و هم برگ درختان را با رنگهای جور واجور رنگین کنند و دل آدمی در پاییز روشن تر از روزهای دیگر در پی مدارا ست. به وقتش هم شاد است مثل دانه های انار و هم غمگین است مثل ابر.
حالا بعد از نوشتن این متن بهتر دیدم راه سرنوشت را کوتاه کنم و با شعری از سید علی صالحی به استقبال پایان ماجرا بروم:
باد آمد و همه رویاها را با خود برد
با این همه اما من باید آوازی بخوانم
چند و چون کجا و چگونه اش با من است
حرف مرا با «شی» خفته در میان بگذار
حتما صدای حضرت داود را خواهی شنید.
آبان ۹۹بندر انزلی