زمستان 57

احمد راسخی لنگرودی

زمستان 1357 بود. در آستانه آن طوفان حوادث سرباز بودم. تازه هنوز چند ماهی از خدمتم نگذشته بود که موج انقلاب درگرفت. همه جا را رنگ و بوی انقلاب و آرمان­خواهی پُر کرد. در آن ایام بیشترین اوقاتم به جای پادگان در محوطه دانشگاه تهران می‌گذشت؛ بعضی روزها در دو نوبت صبح و عصر سروکارم به آنجا می­افتاد.

چه هنگامه­ای برپا بود آن روزها در داخل و بیرون دانشگاه. در نوع خود دنیایی بود سراسر دیدنی و تکرارنشدنی. شور و هیجان در فضایش موج می­زد. هر جا را می­دیدی پوستر بود و نشریه و شعارهای حزبی. اصلا شهر احزاب را می­مانست. سرشار بود از هیاهوی گروه­های سیاسی. انگار خواب می­دیدم؛ خوابی شلوغ و پرهیاهو. در این شهر از هر صنف و حزب و گروهی می­آمدند، با نام­های جورواجور و نه لزوما همه دانشجو. گوشه و کنار را حلقه­های کوچک و بزرگ گفتگو پر کرده بود. معمولا يك طرف گفتگو نيروهاي چپي بودند و طرف ديگر گفتگو نيروهاي مذهبی. آن روزها می­گفتند مکتبی.

آنان سرخورده از سیاست­های زمانه و گریزان از اوضاع و احوال جامعه سر در سرای آرمانشهر خیالی خود دوخته بودند. طرح ایده­ئال خود را در قالب گفتگو به رشته تبلیغ می­کشاندند. گفتگو که چه عرض کنم، بهتر است بگویم مشاجره و سراسر القاء و تحمیل مواضع سیاسی و ایدئولوژی گروه خود؛ افرادی بیش و کم جزم­اندیش و سخت گرفتار در بت­های ذهنی خود. در چنین اوضاع و احوالِ پُرتب­وتابی فیلسوفی چون فرانسیس بیکن[1] می­خواست تا بت­های چهارگانه ذهنی را به آنان یادآور شود و از میزان احساسات و تب­وتاب­شان اندکی بکاهد.

در پاره­ای از این گفتگوها هر یک از طرفین برخلاف فیلسوف فرانسوی ولتر[2] زبان حالشان این بود: من با تو مخالفم و جانم را می­دهم تا تو حرفت را نزنی! همچون حکمای دوره­گرد یونان در روزگار باستان - سوفسطاییان - هدفشان بیشتر غلبه بر حریف بود تا او را از میدان خارج کنند و نه همچون فیلسوف گفتگو - سقراط - دغدغه‌مند کشف حقیقت و ایضاح سطح و عمق اندیشه­ها. اینان به جای این­که گفتگو را وسیله کشف حقیقت قرار دهند و از آن رهگذر به معرفتی نایل آیند، آن را وسیله­ای برای مشاجره و غلبه بر طرف مقابل بکار می­بردند. در این مشاجرات گفتگونما چقدر غریبه می­آمد این عبارت دیوید هیوم[3]؛ «حقیقت از میان بحث و مشاجره دوستان بیرون می­جهد.» اما کدام حقیقت؟! چه حقیقتی؟! فقط مانده بود مثل سوفسطایی معروف پروتاگوراس[4] بگویند: من مقیاس همه چیزها هستم؛ مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست! درنتیجه، حقیقت یعنی من، و من نیز یعنی حقیقت. اصلا حق و حقیقت این است که من می­گویم و نه آن که تو می­گویی! الحق جای سقراط خالی تا با طرح آن پرسش­های معروفش آنان را به خودشان آورد و بگوید حقیقت چیست و حق کدام.

هر چه که بود من نیز در فراغت­های خود کنجکاوانه ساعت‌هاي زيادی به پاي اين به اصطلاح گفتگوها مي‌نشستم تا چیزی در لابلای گفته­ها دستگیرم شود و نسبتی با یکی از موضوعات برقرار کنم. پیوسته سرگردان در این حلقه و در آن حلقه. نخستین روزها هنوز نمی‌دانستم که نمی­دانم. به تدریج دانستم که نمی­دانم. اما واقعیت این­که در وضع اسفبارتری به سر می­بردم؛ زیرا حتی نمی­دانستم که چه چیز را نمی­دانم. نادانسته­هایم ناظر بر چه مسائل و موضوعاتی است.

پاره­ای از این گفتگوها صرف نظر از مشاجرات، براي من سرشار از اصطلاحات و واژگان نو بود؛ دنياي ديگري را به رويم مي‌گشود؛ دنیای بسته یا باز بماند. تا آن زمان من با آن دنیا هیچ آشنایی نداشتم. اما در عین حال، بی­اندازه برایم جذاب و گيرا می­آمد. در ضمن این را هم بگویم؛ در پیدا و پنهان خود انگار عهد ذهنی با این دنیا داشتم. یعنی من در دنیای مُثل افلاطونی با این مفاهیم دیدار داشتم؟! نمی­دانم، شاید داشتم، کسی چه می­داند! هر چه که بود پاسوز آن دنیا شده بودم. به هیچ­وجه نمی­خواستم آن فضا را ترک کنم. پاتوق روزانه من شده بود. مثل مسافری را می­مانستم که همه جای سفر برایش تازگی دارد. هر جایش چشم و گوشم را باز می­کرد. پنداری به جهان دیگری پرتاب شدم. به جهانی که اول و آخر آن برایم ناپیدا بود، تماما ناشناخته بود و همه مناظرش دیدنی و همه گفته­هایش شنیدنی.

آن روزها دلم مي‌خواست آنقدر بر آن مباحث اشراف مي‌داشتم كه خودم نيز روزی يك طرف گفتگو مي‌شدم و میان آن جماعت سری در سرها باز می­­کردم. خودی نشان می­دادم. خيلي مايل بودم در اين زمينه فردي راهنمايم مي‌شد و به من می‌گفت از کجا باید شروع کنم، چی باید بخوانم و چگونه باید بخوانم و نهایتا به چه نقطه­ای باید برسم.

روزها در پی هم می­گذشت و من نیز در این حلقه­های گفتگو همچنان می­پلکیدم؛ گهی در این حلقه، گهی در آن حلقه؛ با هر نام و عنوانی. اما حاصل آن بی­حاصلی. تا این­که دست بر قضا، يك روز عصر بر روي پلكان مسجد دانشگاه تهران گفتگويي ميان يك ماركسيست و يك نوجوان مذهبی درگرفت. برای من چه مبارک روزی بود آن روز. روزی متفاوت و تاثیرگذار. من به طور اتفاقی در این حلقه قرار گرفتم؛ مثل همه حلقه­ها. تازه دقایقی از شروع آن می­گذشت. باید بگویم این گفتگو با گفتگوهای دیگر بسیار تفاوت داشت. از جنس دیگری بود و نسبتا آرام و بی­هیاهو. از آن گفتگوهایی بود که به مثابه یک امکان، در اختیار انسان جستجوگر قرار می­گیرد تا با استفاده از اندیشه دیگری توان فکری خود را بیازماید و ارزیابی مجددی از موقعیت خود به عمل آورد. مصداقی عینی از آنچه کارل یاسپرس[5] درباره دیالوگ­های سقراط می­گفت؛ «نبردی دوستانه و آزادانه برای نیل به حقیقت.»

امتیاز این گفتگو بر سایر گفتگوها این­که؛ تماما روح فلسفی بر فضایش حاکم بود. چیزی شبیه گفتگوهای سقراطی. تشتت کلام و پراکنده­گویی در این گفتگو دیده نمی­شد. عبارات از انسجام و پیوستگی لازم برخوردار بود. از زیاده­گویی و بیهوده­گویی در آن خبری نبود. کلامی به صورت مبهم و پوشیده بر زبان جاری نمی­شد. کسی به وقت شنیدن حرف دیگری را قطع نمی­کرد. طرفین مناظره بدون کمترین هیاهویی خوب می­شنیدند، خوب می­فهمیدند و خوب می­گفتند. ترسی از شنیدن حقیقت در آن دو دیده نمی­شد. هر دو طرف منطق گفتگو را به خوبی پاس می­داشتند. عجیب­تر از همه، آنجا که لازم می­دیدند اعتراف به اشتباه خود نیز می­کردند. هر قسمتی از سخنان آن دو، لطف خاصی داشت. ما تماشاچیان باید تماما گوش می­شدیم و می­گرفتیم. بعید می­دانم کسی با علاقه پای آن گفتگوی یکی دو ساعته نشسته باشد اما به فراخور، سخنی آموزنده از آن نگرفته باشد. خلاصه این­که؛ آنچه دیده می­شد بهتر است بگویم کاملا دیالوگ بود نه مونولوگ.

در آنجا بود که تازه فهمیدم گفتگو چیست. چگونه باید لطیفه گفتگو را جدی گرفت و آن را در زندگی بکار بست. تازه به عمق این عبارت بیشتر پی بردم که تا وقتی گفتگو هست، دعوا چرا؟! باید اعتراف کنم؛ بهترین گفتگویی بود که تا آن روز من شاهدش بودم. سراسر مجذوبش شدم. به من ارزش زیستن می­داد. بذر امید در دلم می­کاشت. چیزی که بیش از همه به چشم می­آمد این­که؛ طرفین گفتگو به موضوع اشراف کامل داشتند و مسلط بر فن بیان و شکل دادن یک گفتگوی جذاب و راهگشا. برخوردار از مهارت­های چشمگیر در مباحثه. کمترین نقصی در فضای گفتگویشان دیده نمی­شد. دست­کم من نمی­دیدم. بی­اغراق جذابیت گفتگو فوق­العاده بود. از همان گفتگوهایی که ناظران را بر سر شوق می­آورد و به آنها می­فهماند که چگونه باید عقاید خود را آزادانه در قالب گفتگو آزمود و با جرات در معرض نقد و نظر قرار داد. عده زیادی هم آمده بودند. کمی بیش از سایر حلقه­های گفتگو. به گمانم تعدادشان بالغ بر سی چهل نفری می­شد. بیش از سایر حلقه­های گفتگو. اکثر­شان تشنه حقیقت نشان می­دادند. مثل تماشاچیان سالن تئاتر ساکت و صامت نشسته بودند بر روی پلکان، واقع در ضلع جنوب شرقی مسجد دانشگاه. دو نفر نیز پایین پلکان در حالت ایستاده روبروی هم با هم بحث فلسفی می­کردند. اولین باری بود که این­چنین طعم یک گفتگوی سالم فلسفی را می­چشیدم. در پایان گفتگو به من گفته شد فلسفی است، در حین گفتگو چنین عنوانی من برای آن نداشتم.

فرد ماركسيست، جواني بود قريب سي ساله؛ كلاهي بر سر نهاده و شاربی بر لب آويخته. طرفِ مذهبی نيز خیلی کم سن و سال؛ شاید به تقریب پانزده شانزده سال. نوجواني بود خوشرو، ساده و بی­ادعا، اما به نسبت سن و سال خود بسيار باسواد، کتاب­خوانده و مسلط به اصطلاحات و مباحث فلسفي. به قد و قواره­اش اصلا نمی­خورد. در آن سن کم، ماشاءالله افلاطونی بود برای خودش! نشان می­داد فیلسوفی است کوچک که خویشتن را در آن سن کم وقف دانایی کرده است. از آغاز تا پایان گفتگو حسابی درمانده بودم که این پدیده از کجا پیدا شد و مثلا دست­پرورده چه سقراطی است! راستش به وی حسادتم شد! در تمام گفتگو هوش و حواسم بیشتر متمرکز او بود تا آن جوان کلاهی و سبیلو.

هر يك از طرفين بحث، یعنی آن جوان و این نوجوان، مثل بازی فوتبال هوادارانی در آن جمع داشتند. البته نه چندان پرهیاهو و جاروجنجالی و عاری از ادب. هرگاه نوبت به اين يكي مي‌رسید عده‌اي در حمايتش دستی آهسته مي‌زدند و هرگاه نوبت به آن ديگري می­افتاد جماعتي ديگر ملایم زبان به تشويق مي‌گشودند. در يكي دو ساعت آنچنان بحثی جدي حول محور ماتریالیسم دیالکتیک درگرفت كه حظ بردم. بیش از گفتگوهای دیگر مرا جلب كرد. از درون به تحسینم واداشت. جانم به کرنش درآمد. انگار فلسفه در این صحن گفتگو از خلوت خود بیرون زده بود و جماعت را به سوی خود فرامی­خواند. راستش، از شما چه پنهان چیز زیادی اما دستگیرم نشد. فقط توانستم پاره­ای اصطلاحات و واژگان را روانه گوشه­ای از شاه­نشین ذهنم کنم. برای نخستین بار یک دیالوگ سنگین فلسفی را تجربه می­کردم. برای فهمش دانش زیادی می­خواست که من در آن روزها از آن محروم بودم. تا حدی یاد دیالوگ­های سقراط را زنده می­کرد. این را بعدها فهمیدم. البته نه از آن نوع که با یک پرسش شروع شود و با ده­ها پرسش ادامه و نهایتا پایان پذیرد.

گفتگو كه به فرجام خود رسید جماعت با دست­زدن­های خود طرفین گفتگو را تشویق کردند. واقعا جای تشویق هم داشت. لحظاتی بعد با آرامش متفرق شده و رفتند. حالا من ماندم و در اندیشه رفت و برگشت­های کلامی این گفتگو؛ این گفتگو چه می­توانست باشد؟ آن دو نفر می­خواستند چه چیز را ثابت کنند؟ عارم می‌آمد سراغ آن نوجوان بروم. او چهار پنج سالی از من کوچکتر بود. از شما چه پنهان غرور جوانی به من اجازه چنین کاری نمی‌داد! رفتم نزد آن جوان که از من حدود سی و یکی دو سالی بزرگتر بود و از مکتب مارکسیسم جانبداری می­کرد.

سلامی کرده، ضمن تشکر پرسيدم اين چه دانشی است كه شما را اين­قدر مسلط بر گفتار كرده است؟ اين اصطلاحات و واژگان را كه بر زبان مي‌آوريد چیست و در كجا بايد خواند؟ اصطلاحاتی مثل: پراکسیس، پراتیک، اتوپبست، دیالکتیک، پرولتریا، بورژوازی، سرمایه­داری کمپرادور، تضاد درونی؛ تز، آنتی­تز، سنتز، و انواع و اقسام «ایسم»­ها که آن روزها زیاد بر سر زبان­ها بود، مثل: کمونیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، نیهیلیسم، کاپیتالیسم، فئودالیسم، ایدءالیسم، رئالیسم، ترانسفورمیسم، فیکسیسم، و... . کنجکاوانه به من نگریست. پس از لحظاتی مکث، در پاسخ گفت: در كتاب‌هاي فلسفي. آن جوان مارکسیست برای این­که سئوالم را دقیق جواب داده باشد، چند دقیقه­ای برایم از فلسفه گفت و از مکتب مارکسیسم و از آرمانشهر سوسیالیسم. اگرچه از پاسخ­های تلگرافی او چیز زیادی دستگیرم نشد اما از هیچی بهتر بود. کمابیش دورنمایی به من می­داد. عطشم را بیشتر می­کرد. مرا سوق می­داد به خواندن.

جوان مارکسیست برای این­که رسالت مکتبی خود را انجام داده باشد بلافاصله قلم از جیبش بیرون آورد و بر روي یک كاغذ یادداشت تعدادي كتاب به من معرفي كرد. یعنی می­خواست مرا مثل خودش مارکسیست کند و از من پرولتری بسازد آماده برای مبارزه با غول سرمایه­داری؟ از قراین چنین برمی­آمد. تمام آن کتاب­ها مكتب ماركسيسم را تبلیغ مي‌كرد. مکتبی که آن روزها در سطح جهان آوازه داشت و غالب روشنفکران، اعم از مذهبی و غیرمذهبی را کمابیش مجذوب خود کرده بود. بهر حال روزگار مارکسیسم بود و مبارزه با امپریالیسم جهانی. قریب نیمی از جهان سمت این مکتب رفته بودند. خلاصه این­که تنور این مکتب هنوز در بین جوانان کتابخوان داغ بود. نماد روشنفکری محسوب می­شد. ویترین کتابفروشی­ها پُر بود از این نوع کتاب­ها.

عناوین کتاب­ها برایم تازگی داشت. تا آن زمان به چشمم نخورده بود. البته نباید هم به چشمم می­خورد. چون اصلا تجربه­ای در این وادی نیندوخته بودم. موانستی با کتاب و خواندن نداشتم. در دنیای دیگری سیر می­کردم. این دنیا برایم فوق­العاده ناآشنا بود. چشم و گوشم به روی این دنیا تماما بسته بود. و اما آن عناوین کتاب­ها که به خوردم داده بود: از كتاب «اصول مقدماتي فلسفه» به قلم ژرژ پوليتسر و «ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک» اثر مارکس و «اصول فلسفه مارکسیسم» از آفاناسیف گرفته، تا كتاب «آنتي دورينگ» انگلس و «ماتریالیسم دیالکتیک» موریس کنفورت، «فلسفه هگل» اثر استیس، و چند عنوان عجیب و غریب دیگر، از جمله کتاب­هایی بود که آن جوان مارکسیست خواندنش را به من توصیه کرد. لحظه خداحافظی دستم را با صمیمیت فشرد و با تاکید به من گفت: «حتما بخر و بخوان!» این گفته او صدای آن کودک ناشناس را تداعی می­کرد که خطاب به سنت اگوستین گفته بود: «برگیر و بخوان.» منظور آن کودک ناشناس انجیل بود و منظور این جوان چپی کتاب­های مارکسیستی. آنهم به شخصی چون من که رگ و ریشه­ام دینی بود و هفت پشتم بسته بود به پالهنگ مذهب. درنگ نکرده، تمامش را همان روز خریدم. آنقدر وزنش زیاد بود که نمی­توانستم مدت زیادی با یک دست آنها را حمل کنم. راستی، من با خواندن این کتاب­ها در آن گرم­بازار ایدئولوژی­ها و خورشید پرفروغ ایسم­ها به کجا می­رفتم؟! راستش، خودم هم نمی­دانستم. فقط می­دانستم از تنم بیرون آمده و آدم دیگری شدم.


[1] . Francis Bacon (۱۵۶۱–۱۶۲۶)

[2] . Voltaire ( ۱۶۹۴– ۱۷۷۸(

[3] . David Hume ۱۷۱۱ –۱۷۷۶

[4] . Protagoras (490 - 425 پیش از میلاد)

[5] . Karl Jaspers ( ۱۸۸۳ – ۱۹۶۹)