دلم گرفته رفیق!

احمد راسخی لنگرودی
در غروب یکی از این روزهای خونین و پرحادثه رفتم بهشت زهرا. با اهل و عیال. گشت و گذاری هم در این بین شد، و ریختن دلتنگی‌ها و افسرده‌دلی‌ها. مثل غالب دفعات سری هم به قطعه شهدا زدم؛ همان‌جا که آشیانه خاطرات است و گوشه گوشه‌اش سبکبالان عاشق را در خود جمع آورده است. از قدیمی‌ها گرفته تا جدیدی‌ها و ایضاً جدیدترها و جدیدترین‌ها.
عجب شور و حالی داشت قطعه شهدا، این جدیدترها و جدیدترین‌ها؛ گوشه‌ای از عملیات جنایت‌بار حوادث تروریستی اخیر را حکایت می‌کرد. همه گل‌افشان، و در عین حال دلگیر و جان‌ستان. چندان که اشکمان را درآورد و یکریز احساس نفرت از خصم زبون و اذناب جنایتکار داخلی‌اش !
تابلویی دیدم در آن حوالی که فوق‌العاده ساده بود. دست‌نوشته بود. چشم را عجیب می‌نواخت. چسبانده بودند به تن یک تکه‌چوب فرورفته در زمین؛ در ابعاد ۴۰ در ۸۰ سانت. شش هفت کلمه رویش نوشته بود نه بیشتر؛ اما یک عالمه حرف داشت؛ به اندازه چند دهه از عمر انقلاب. به دو رنگ آبی و قرمز: «دلم گرفته است رفیق. جا مانده‌ام!» عبارت «جا مانده‌ام» را به رنگ قرمز نوشته بود و بقیه را به رنگ آبی.

این نوشته در آن غروب دلگیر، آن‌هم در جمع سبکبالان رفته با مخاطبانی چون من چه کرد! تا چشم به آن افتاد، شعله‌ای از حزن این بنده روسیاه شرمگین را درگرفت. میخکوبم کرد.
دیگر پا از پا تکان نمی‌خورد. در شگفت ماندم یک تابلو و این‌همه حرف! و حالا چشمم مگر از تابلو جدا می‌شد؟ ایستاده هی می‌خواندمش، به تکرار. این تابلو از میان آن‌همه مناظر حزن‌انگیز، چقدر به چشمم آمد. انگار برای من نوشته بودندش. دقایقی نگاهم را از آن خودش کرد.
مرا برد به شب تاریخی عملیات طریق‌القدس. آن شب بارانی و با هم بودن، اما با هم نرفتن. او رفت بالا و من ماندم در زمین، تا امروز این چشم خسته‌ام به این تابلوی یادافزا بیفتد و بازخوانی خاطرات تمام‌نشدنی گذشته، ذهن و ضمیرم را تسخیر کند.
در همان شب به من گفته بود: «عقب نمانی رفیق، پا به پای من بیا. نکند در این تاریکی جا بمانی. تا روشنایی چیزی نمانده. همه ما یک جان به خدا بدهکاریم، غمی نیست، چه بهتر که همین‌جا ادا کنیم!» او ادا کرد و رفت به مشرق ابدی و دریغا که من ادا نکردم و رفتم به مغرب حسرت. حسرت و آه تا به امروز در همین‌جا. در اینجا بود که انگار کسی در گوشم این بیت را زمزمه کرد:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز، باز است
همین‌طور اشک بود که می‌آمد. مگر قطع می‌شد این باران تلخ در آن غروب جانگیر! خاطره پشت خاطره و اندوه پشت اندوه صف کشیده مرا با خود می‌برد! این تابلو زبان حالم را در چند کلمه قلمی کرده بود؛ کوتاه و گویا. و روایت چهل سال حسرت و چهار دهه خسارت!
آری، من هم دلم گرفته رفیق، چه گرفتنی! کاش ادا می‌کردم بدهی‌ام را در آن روز تا در این تاریکی جا نمی‌ماندم. با تو می‌آمدم به روشنایی. به همان‌جا که نویدش را داده بودی. گرفتار بودم رفیق! اسیر قبض و بسط روح بودم. آنقدر مات تابلو شدم که چشمم سیاهی رفت. بیش از اینم تاب دیدن نبود. به خود آمدم. با چشم اشکبار عکسی از تابلو گرفتم تا برای همیشه روایتگر زبان حالم باشد.