هوای پاک؛ حدیث آرزومندی

احمد راسخی لنگرودی

در این روزهای بی�هوایی وقتی یک روز هوای شهر کمی چهره زیبا به خود می�گیرد و از سر مهر اکسیژن به محیط زیست شهری ما می�دمد، انگار حیات به خانه شهرمان بازمی‌گردد و طبیعت به ما لبخند می�زند. باد و باران، این دو سرمایه ارزشمند طبیعت، می‌شوند فیلتر هوا، امکان استنشاق به ما می�دهند. دهلیزهای تنفسی باز می�شوند. ریه�ها به حالت طبیعی خود بازمی�گردند. نفس�ها هم در این روز جور دیگری از گرمگاه سینه برمی�آیند. همه جا رنگ و روی زندگی به خود می�گیرد. چهره�ها شاداب و تر و تازه نشان داده می�شوند. در چنین مواقعی صدای دلنشین طبیعت بهتر شنیده می�شود. مثل آن سال�های دور که طبیعت؛ زمین و آسمان و آب و هوا با ما همراه بودند و با ما سر آشتی داشتند. لحظه�ای از ما جدا نمی�شدند. سال�هایی که به وقتش برف بود، یخ بود، باد بود، باران بود، شادی هم در خانه و کوچه و خیابان بود.

در چنین روزی انگار زمین زیر پا شبیه مخمل است و آسمان نیز شبیه زیباترین سقف دنیا، جان می�دهد برای یک نگاه. جملگی شور و نشاطی در خود احساس می�کنیم؛ سرشار از صفا و صمیمیت، سادگی و صداقت. در این روز انگیزه پیدا می�کنیم برای وجود داشتن؛ شنیدن، بوییدن، خود و اطراف را دیدن و خویش را به تحرک واداشتن. انگار بین ما و طبیعت آشتی دوباره برقرار می�شود. به وجودش امیدوار و دلگرم می�شویم. به همین خاطر نمی‌خواهیم این روز زود تمام شود. ترس از دست دادن در وجودمان می�افتد. می�خواهیم از دست ندهیم این میهمان گرامی و عزیز نورسیده را، همین�طور پذیرایش باشیم. اما چه کنیم که نیامده بانگ رفتن سر می�دهد و بر خلاف میل ما نابهنگام می�رود.

وقتی یک روز هوای سالم به سراغ شهرمان می�آید آدمی هوس می�کند ساعتی دست از کار روزانه خود بکشد، خود را از سلطه کشنده آلاینده�ها و هیولای تکنیک آزاد کند و بی�خیال کار و بار در فضای آزاد پارک جشنواره هوای پاک برگزار کند. برای این موهبت خلقت مراسم بزرگداشت بر پا دارد. همین�طور به آسمان خیره شود. سرود شادی سردهد. گوش جان سپرد به ندای دلنواز طبیعت. بنگرد به آن پرنده خوش آواز که از این شاخه به آن شاخه درختان می‌پرد و از فرط شادی مدام دم می�جنباند. می�طلبد با ورزش و پیاده�روی و دویدن، نشاط و طراوت به روح خود هدیه کرد و در نتیجه از انبوه التهابات تن اندکی کاست.

در چنین روزی آدمی هوس می�کند برای ساعتی با باد و باران و یا آفتاب عالم�تاب همنشین شود. عقده خود باز کند و تا می‌تواند اکسیژن راهی ریه�های آلوده خود کند. آنجاست که با این نوع اکسیژن�گیریِ طبیعی ذهن آزاد و رها در آسمان بلند خیال به پرواز درمی�آید. خاطرات خوش زمستان�های دور را از سر می�گذراند. رویاهای خوش زندگی را در سر می�پروراند. مجالی فراهم برای تفکر معنوی و فلسفی. یک وقت می�بینی این ذهن جان�گرفته از طراوت و شادابی هوا، مثل برگ درختان پاییزی در هوای پُرباد، به کجاها که نمی�رود و چه سیر و سیاحتی در جهان�های شناخته و ناشناخته اندیشه که نمی�کند. همه�اش حدیث آرزومندی و سرواده مشتاقی. پنداری رابطه�ای است میان اندیشیدن و هوای پاک. این پیوند بنیادساز چه�ها که با آدمی نمی�کند و چه ماجراهای حیرت�انگیز و مهیج عقلانی و خیالی را که موجب نمی�شود.

طبیعت و فلسفه

طبیعت و فلسفه پیوندی دیرینه دارند. چه فلسفه تنها از طریق تفکر فراهم نمی�شود، بلکه حال و هوای سالم هم شرط لازم آن است. ارسطو می�گفت انسان�ها در صورت فراهم بودن اسباب آسایش، به تفکر فلسفی می�پردازند، و اینروزها چه آسایشی مهمتر از هوای پاک. واقعا چه آسایشی و آرامشی از این مهمتر!؟

طبیعت خوب و هوای پاک این توانایی را دارد که شور و هیجان و انگیزه سفر در دریاهای پهناور و متلاطم معرفت و تفکر بیافریند و خلاقیت ذهنی بشر را موجب گردد. بیخود نبود که در عهد باستان فیلسوفان یونان برای فلسفه�ورزی به طبیعت لطیف و رایحه خوش باغ و راغ پناه می�بردند و در مدرسه�های بی�سقف و بی در و پیکر به تاملات فلسفی می�پرداختند. به مناظر طبیعت خیره می�شدند و از آن طریق به جهان پهناور اندیشه ره می‌پوییدند. از آن جمله�اند فیلسوفانی چون: هراکلیتوس، این بزرگزاده مردم اِفِسوس از شهرهای آسیای صغیر که در سنین پیری شهر را رها کرد و تک و تنها راهی کوه و بیابان شد و در آنجا ماوا گزید. اپیکور، آن فیلسوف ساده زیست و موسس مکتب اپیکوریسم که در باغی بزرگ و سرسبز، موسوم به �کیپوس�[1] در هوای آزاد در اندیشه�های خود فرومی�رفت. همان فیلسوفی که اندیشه�های فلسفی�اش از دل طبیعت برمی�خاست و بر دل�ها می�نشست. بدین�سان هدف فلسفه را کمک به مردم برای رسیدن به زندگی شاد و آرام می�شمرد.

یا آن فیلسوف دیگر؛ افلاطون که آکادمی خود را در یک باغ عمومی در نزدیکی شهر آتن قرار داد. باغی مملو از درختان چنار و زیتون که جان می�داد برای اندیشیدن و تاملات ناب فلسفی. و نیز شاگرد او ارسطو معروف به فیلسوف مشاء که عادت داشت در سایه درختان باغی کنار معبد آپولون راه رود و فلسفه تدریس کند. چه تماشایی بود وقتی که شاگردان به دنبال او راه می‌رفتند و از سر اشتیاق شرحه شرحه فلسفه از زبان استاد برمی‌گرفتند و می�نوشتند. و همین�طور است فیلسوفی چون زنون؛ همان فیلسوف رواقی که می‌گفت انسان باید با طبیعت هماهنگ شود و از احساسات منفی دوری گزیند تا به آرامش درونی برسد.

در دوره معاصر نیز که تکنولوژی، محیط زیست شهری را در معرض خطر قرار داده است و انواع آلاینده�ها در فضای شهرهای بزرگ سربرمی�کشند فیلسوفانی را می�توان سراغ گرفت که برای فراهم آوردن امکان اندیشه�ورزی به دامن طبیعت پناه می�آوردند و از آن الهام می�گرفتند. از جمله آنان مارتین هایدگر است که سال‌هاي پاياني عمر خود را به دور از غوغای شهر و شهرنشینی در طبيعت گذراند. کلبه�ای هم در جنگل برای آسایش خود فراهم کرده بود که نقش موثری در زندگی و اندیشه این فیلسوف جنگل�نشین داشت. بر حسب عادت، ساعاتی از روز را یکه و تنها در جنگل‌هاي سياه آلمان قدم می�زد؛ فرصتي فراهم براي تفکر و تاملات فلسفي درباره �هستی و زمان�، و سپس حاصل آن را به تحریر کشاندن و سرآخر روانه چاپ کردن. به گفته خودش:

�یک شب ژرف زمستانی که کولاکی وحشی به کلبه مشت می‌کوبد و همه چیز را فرا می‌گیرد و می‌پوشاند، شب محشری برای تأملات فلسفی است. آن وقت که سؤال‌ها بایست ساده و اساسی باشند. رو به هر اندیشه‌ای که بیاوری، فقط جدی و دشوار است و تقلایت برای چپاندن چیزی درون ظرف زبان، عین تقلای صنوبرهای سر به فلک کشیده در برابر تندباد می‌شود.�[2]

از این فیلسوف آلمانی که بگذریم از هنری دیوید ثورو، نویسنده شاعر پبشه و فیلسوف ناتورالیست آمریکایی، باید یاد کرد که چند سالی در جنگلی، درون کلبه�ای تک اتاق خواب که با دستان خویش کنار رودخانه�ای ساخته بود، عاری از هر گونه وسایل زندگی، یکه و تنها به طور ساده می‌زیست. چندان که با چنین زیستی پُرآوازه شد. در این کلبه بدون توجه به هیاهوی شهر پیوسته می�خواند و زندگی ساده خود را در دل طبیعت می‌نوشت. وی در رمان معروف خود با عنوان: �والدن، یا زندگی در جنگل� می‌نویسد:

�اگر نبودند جنگل�ها و مرغزارهای بکری که زندگی روستایی ما را در احاطه خود دارند این زندگی به رکود می‌افتاد. ما به معجون حیات�بخش حیات وحش نیازمندیم...�[3]


[1] . kepos

[2] . مارتین هایدگر، �چرا روستانشینم؟�، ترجمه احسان سنایی اردکانی، روزنامه اطلاعات، سه� شنبه 24 دی 1398، ص 6

[3] . هنری دیوید ثورو، �والدن یا زندگی در جنگل�، ترجمه سیدعلی�رضا بهشتی، ص ۳۹۵