مرگ بی سانسور!

احمد راسخی لنگرودی

عصر یکی از آخرین روزهای اسفند 1403 رفتم سراغ کتابفروشی­های جلوی دانشگاه؛ در پی شکار مرگ! یعنی کتاب­هایی که درباره مرگ نوشته شده است. پس از کلی پرسه­زدن­ها در راسته بازار کتابفروشی­ها، سروکارم با یکی از کتابفروشی پرآوازه افتاد. حالا کدام کتابفروشی بماند، نامش چندان مهم نیست. این کتابفروشی روزگاری برای خود بروبیایی داشت و مشتری از سر و کولش بالا می‌رفت. اما در آن روز جز من، مشتری­ای آنجا نبود. انگار خاک مرده پاشیده بودند؛ مثل اکثر کتابفروشی­ها سوت و کور بود. آن دو فروشنده جوان هم سماق می­مکیدند؛ یکی نشسته و دیگری ایستاده؛ هر دو موبایل به دست در حال سی کردن بودند.

نگاهشان که به این مشتری افتاد حالت فروشنده به خود گرفتند، و لابد خوشحال که یک لقمه چرب و نرم پس از مدت­ها انتظار در تورشان خواهد افتاد، و مثلا روزی یک روز! خطاب به آن جوانی که پشت پیشخوان نشسته بود:

  • درباره مرگ چی داری؟
  • خیلی زیاد، تا بخواهی عنوان!

بعد به آن همکارش که با فاصله چند متری آن­طرف ایستاده بود گفت:

  • عناوین مرگ را نشان آقا بده.

رفتم سراغ آن جوان بلندبالا که در ضلع جنوبی کتابفروشی، نزدیک درِ ورودی با موبایلش ور می­رفت. با قیافه­ای حق به جانب خطاب به من:

  • درباره مرگ عناوین زیاده، تا بخواهی کتاب؛ از هر رقم؛ فلسفی، روانشناسی، بالینی، اجتماعی، تاریخی، دینی، و ... . بحمدالله چیزی که در این مملکت زیاد پیدا میشه همین مرگه. در این زمینه خدا را شکر سانسوری در کار نیست، آخه تنها چیزی که سانسوربردار نیست همین مرگه! مرگ را که سانسور نمی­کنند آقا! کجایش سانسوربردار است؟ همین­طور مجوز چاپ داده میشه؛ مثل مور و ملخ! میگی نه، بیا و ببین.

آن وقت رفت سراغ لپ تاب، کلمه «مرگ» را در فهرست بلند موجودی­های کتابفروشی دنبال کرد؛ ماشاالله چه پر و پیمان! عناوین پشت سر هم ردیف شده بود؛ بیشتر ترجمه، رنگ و وارنگ؛ از همه رنگ! فهرستی آباد، تا بخواهی مرگ! فقط کافی بود از سر کنجکاوی انگشت بر نشانگر فرود آوری، آن­وقت عناوین مرگ بود که در برابر چشمانت رژه می­رفتند؛ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، و همین­طور برو جلو. چه حیرت­آور! پنداری در صفحه مانیتور تخم مرگ پاشیده بودند. آنهم در این دنیای مدرن که زندگان می­کوشند برخلاف عصر سنت، مرگ را در پستوی خانه­ها مستور دارند و پیش چشم جماعت نیاورند تا مبادا به بیماری مرگ­هراسی مبتلا شوند. نمی­دانم چرا بی­اختیار یاد آن شعر زیبای «حکیم رکنا» افتادم، یعنی مسعود مسیح کاشانی، پزشک و شاعر دورهٔ صفوی در دربار هند:

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست یاران عزیز آن طرف بیشترند!

پیش خود گفتم این­همه عنوان درباره این راز سر به مهر! لابد به چشم مشتریان می­آید که این­طور عنوان پشت عنوان چاپ می­شود! این چه رازی است دیگر! نکند اشتباه می­کنم اصلا رازی در میان نیست! به قول آن نویسنده غربی: مرگ رازی است که بسیار بد نگه داشته می­شود؛ چراکه یکی از بیشترین کتاب­ها درباره مرگ است؛[1] یعنی همین راز سر به مهر و امر ناگفتنی و تابویی، و ایضا به تعبیر فروید «این مجهول بزرگ و موحش‌ترین بداقبالی‌ها»! به گمانم آن نویسنده غربی چندان هم بی­ربط نمی­گفت، راز مرگ اصلا خوب نگه داشته نمی­شود، و الا این­همه عنوان بازار کتاب را پر نمی­کرد و چشم من و امثال من را نمی­گرفت. به خود گفتم: با وجود این­همه آثارِ متنوع درباره مرگ، دیگر چه جای مرگ­نویسی این بنده حقیر! مگر مرگ­نویسی قحط است که حالا من یک لاقبا به دنبال آنم؟! می­خواهم در این بازار شلوغ پلوغِ مرگ­نویسی چه حرف تازه­ای بزنم که سایر مرگ­نویسان تاکنون نزدند؟! در این زمینه چه صلاحیتی بیش از دیگران دارم؟! پس چه بهتر این­که قلمم را اصلا به این وادی پرمعما نبرم و زحمت بیهوده نکشم! راستش آن عناوین چشم­پُرکن را که دیدم دیگر چیزی نمانده بود که از مرگ­نویسی ناقابلِ خود منصرف شوم و کنجکاوی همیشگی­ام را در این رابطه در همان­ کتابفروشی برای همیشه دفن کنم!

باری، از باب تیمن، خیلی سریع یکی را از میان آن انبوه عناوین مرگ در ردیف شصت و سوم انتخاب کردم؛ با عنوان: «لکان، مرگ، زندگی و زبان». آنگاه هر دو جوان رفتند سراغش. بگرد تا بگرد. جوانمرگ شده مگر پیدا می­شد، انگار آب شده رفته تو زمین! چندان که به خودم گفتم: کاش این عنوان چشمم را نمی­گرفت و بر زبانم نمی­رفت! طفلک­ها، آن دو جوانِ فروشنده­ی بی­مشتری را می­گویم، به چه جنب و جوشی افتاده بودند! گمان نمی­کنم در سابقه کاری خود چنین جنب و جوشی را تجربه کرده باشند! هر چه میان عطف بهم فشرده کتاب­ها ­کاویدند و عناوین ریز و درشت را یک به یک چشم دواندند پیدا نمی­شد که نمی­شد! چیزی نمانده بود که هر دو جوان بر زبان آورند: «یافت می­نشود جسته­ایم ما»!

دقایقی از این ماجرا گذشت و این مشتریِ سمج همچنان امیدوار که چشمم به روی عنوان مبارک کتاب سفارشی بالاخره روشن شود و با شوق بنشیند در محضرش. اما نه، رفته رفته دیگر داشت باورم می­شد که «یافت می­نشود، جسته­اند آنها!» در همین اوضاع و احوال، یکی­شان که خم شده بود و داشت ردیف‌های پایین یکی از قفسه­ها را تند تند می­کاوید، ناگهان کمر راست کرد و نظری به بالا افکند، انگار که یادش افتاده باشد، ارشمیدس­وار یکهو پرید طبقه بالای کتابفروشی که انباری محسوب می­شد؛ دقیقه­ای نینجامید که با چهره خندان و زیر لب «اورکا»گویان از پلکان پایین آمد و کتاب را با احترام در دستانم نشاند:

  • «اینهم کتاب «لکان، مرگ، زندگی و زبان»، اثری از برژانت جزنی».

تشکر کردم. خوشحال از این­که پس از آن­همه معطلی و بیم و امید بالاخره پیدا شد. طبیعی است که در همان­جا به فهرست و پاره­ای صفحاتش نظری بیفکنم. دریغا، چندان به کارم نمی­آمد، بنا به ملاحظاتی اما خریدم.

از کتابفروشی که بیرون آمدم حرف­های آن جوان کتابفروش تازه در ذهنم جوان شد؛ اصلا از ذهنم نمی­رفت. به ویژه این بخش از سخنانش:

  • «تنها چیزی که سانسوربردار نیست همین مرگه! مرگ را که سانسور نمی­کنند آقا! کجایش سانسوربردار است؟»

به این می­اندیشیدم که طنز آن جوان اگرچه پیامی سیاسی داشت و او مراد دیگری را در سر می­پروراند، اما طنز او را در مواجهه انسان با مرگ چندان هم بی­ارتباط ندیدم. مواجهه­ای که در میان عامه، سخت با سانسور همراه است؛ پنداری مرگ را می­توان خاک کرد و حرکتی علیه­اش صورت داد؛ دست­کم انکار!

راستی، چه کسی به خود اجازه می­دهد مرگ را که در دل زندگی جای دارد سانسور کند و بخواهد وحدت زندگی و مرگ را در همه احوال نبیند؟! چشم بستن به روی مرگ؟! مگر زندگی است که بتوان بخش­های تلخ و تاریک آن را حذف کرد و جاهایی از آن را هم روتوش نمود. شاید به نظر شما این حرف در دنیای پیشرفته امروز که جملگی در دالان­های پرپیچ و خم سرگرمی­های زندگی دست و پا می­زنند و لذت زندگی را در مصرف هر چه بیشتر خلاصه می­کنند، کمی مسخره بیاید. اما به گمان من مسخره­ترین چیز در همین دنیای پیشرفته، این است که آدم سال­های سال و حتی تا آخرین لحظات عمرش از کنار این مساله بس مهم به سادگی عبور کند و نداند که این غافله عمر را پایان و سرانجامی است. بی­خبر از رخداد پایان. رخدادی که بخت و اقبال و نسبت­هایی چون دوست و دشمن در آن نقش ندارد. به قول نوربرت الیاس[2]، «مرگ مساله­ای است مربوط به زندگان» و نه مردگان.[3] ما تا زنده­ایم مرگ مساله ماست. مردگان چنین مساله­ای ندارند. حقیقتی محتوم که می­آید و تدبیری نیست. وقتی نزول اجلال ­کند مطاع است، هر جا و هر زمان که فرارسد جان در برابرش تسلیم است. به بهانه­ای نمی­توان تسلیم فرمانش نشد و در برابر مقام بلندش سر فرود نیآورد. چنانکه موریس بلانشو[4] می­گفت، این واقعه، واقعه­ای بی­زمان و بی­مکان است، «همیشه یا خیلی زود سرمی­رسد یا خیلی دیر. حضورش ورای لذت و کراهت در سرزمین فریبندگی است.»[5]


[1] . Dying, death, and grief : a critically annotated bibliography New york: plenum, 1979, preface

[2] . Norbert Eias (1990-1897) جامعه­شناس آلمانی- بریتانیایی

[3] . نوربرت الیاس، «تنهاییِ دم مرگ»، ترجمه امید مهرگان و صالح نجفی، ص 29

[4] . Maurice Blanchot۱۹۰۷– ۲۰۰۳)، نظریه‌پرداز ادبی، و فیلسوف فرانسوی

[5] . موریس بلانشو، «حکم مرگ»، ترجمه احمد پرهیزی، ص 12، نشر مروارید، چاپ هشتم، 1402